بدرقه

29 07 2013

20130729-093606 PM.jpg

صبح روز پنجشنبه بيست پنج جولاى دخترك برگشت و منو با جاى خالى خودش تنها گذاشت؛ شنبه آش پشت پا هم برايش پختم!
دو روز اول كه فقط قرص خواب خوردم و خوابيدم، وقتهايى هم كه بيدار ميشدم تا چشمم ميوفتاد به جاى خاليش تو خونه، اشكهام سرازير ميشدن. از يكشنبه حال و روزم كمى بهتره ، يعنى اين بغض لعنتى كمتر شده ولى هنوز دلم نمياد نشونه هاشو جمع كنم؛ مايع لنز و جاى لنزش تو دستشويى، لباس خوابش كه تا كردم، گذاشتم كنار خودم تو تخت و هر شب بوميكنمش و ميبوسمش، بيسكوييت نمي خورده ى ميلكاش زير ميزِ تو هال و از همه بدتر: جاي خالى لياسهاش تو كمد؛وقتى يادم ميوفته كه خيلى كارهايي كه قرار بود بكنيم و وقت نشد، قلبم تو سينه فشرده ميشه و دردم مياد و آه ميكشم، هر بار كه در يخچال يا فريزر را باز ميكنم، افسوس ميخورم كه اى واى ديدى واسه بچه م اينو درست نكردم؟!
به هر حال هنوز درد ميكشم هر چند كمتر شده و براى تحملش نيازى به بالا انداختن چند تا تمازپام نيست ؛
سخته خيلى سخت








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: