زندگى در آرامش و دوستى

17 11 2013

20131117-072649 PM.jpg
طى دو هفته ى اولى كه بابا به آمستردام منتقل شد، دو تا عينكش را گم كرد و وقتى من شاكى شدم، سرپرستار بخش گفت كه مشكل بخش افرادى كه هوش و حواس درست و حسابى ندارند اينه كه افراد قادر به تشخيص لوازم شخصى خودشان نيستند و براى ما هم كنترل صد در صد امكان پذير نيست، و به همين دليل هم از خانواده ها ميخواهيم كه از وسايل گران قيمت استفاده نكنند؛
به هر حال تو فكر بودم كه براش يه عينك جديد با يه بند و يه اتيكت كه اسمش روش باشه بگيرم؛ البته ميديدم بابا چندان مشكلى هم با بى عينكي نداره؛
… الان حدود سه ناهى ميشه كه بابا اينجاست و تقريباً عادت كرده، هفته ايى يك شب ميارمش خونه و اون اين شبها را خيلى دوست داره؛ اين هفته چون شنبه شب خونه ى جودى دعوت بودم، امروز كه بكشنبه هست آوردمش،وقتى رفتم دنبالش ديدم يك عينك خوشگل و شيك، تقريباً شبيه يكى از عينكهاى خودش با رنگى متفاوت به چشم داره! گفتم بايا اين عينك ِ كيه؟ گفت كه مال خودشه! گفتم مباركتون باشه!! به هر حال الان دو نفر هستن كه عينكهاى بابام به چشماشونه، شايد كه اين مال يكى از اونها باشه! تو خونه رو كاناپه كنارش نشسته بودم كه متوجه يك ساعت جديد رو دستش شدم، دقت كردم ديدم ساعت خودش هم پشت جديده دور مچ چپشه!! گفتم بابا اين ساعت را از كجا آوردين؟! با افتخار دستش را گرفت بالا و به سمت من، و گفت :» اينو ميگى؟ خريدمش»!!
تا حالا كه با هيچ ترفندى نتونستم از دستش درش بيارم!!
اگر تا فردا موفق نشم ناچار به پرستار اونجا ميگم، ديگه خودشون ميدونن چطور ازش پس بگيرن، و با اصلاً پس بگيرن يا نه:)
به هر حال ظاهراً افراد اين بخش اينگونه در صلح و صفا زندگى ميكنن!!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: