رانده و مانده!

6 07 2014

20140706-033658 PM-56218622.jpg
رفتم و برگشتم. از ايران… ايران عزيزم؛
پيش از رفتنم ديگه عادت كرده بودم به اين غربت، به شنيدن زبان بيگانه در فروشگاهها و خيابانها، تا جايى كه هفته اول اقامتم در ايران شنيدن صحبتهاى هموطنانم در شهروند و صداى بازى بچه ها در خيابان برايم بيگانه بود، ميشنيدمشان ولى نميفهميدم!!
ولى حالا و اينجا دوباره سخت ميگذره بهم، دوباره حس ميكنم درون يك گوى شيشه ايئ هستم و بيرون برايم يك دنياى غريب و مهيب و دست نيافتنى ست! از خودم مدام ميپرسم كه اينها كى هستند و من اينجا چه ميكنم؟! با اين همه تفاوت! با اين همه فاصله!





همدردى بعد از سيزده بدر

4 04 2014

اى واى، اى واى از فرداى روز سيزده بدر!! با اينكه الان ديگه نه مجبورم برم مدرسه و نه سر كار، ولى همچنان بعد از سيزده دلم ميگيره، البته اين اندوه با يك، دو يا حتى ده روز تعطيليه بعد از سيزده هم كم نميشه چون اساساً ربطى به خستگى سيزده نداره كه اثر سيزده روز استراحت و بخور و بخوابه؛
به هر حال امروز به كرات ياد دوستان و اقوام عزيزم افتادم و كلى دلم گرفت و باهاشون احساس همدردى كردم.
و من ميدونم كه اين يك حس همگانى در كل ايرانه، ولى نميدونم چرا تا به حال هيچ راه حل مناسبى براى كم كردن اين رنج و غم ارائه نشده؟!
در حالى يك راه حل بسيار ساده وجود داره و اون اين كه اولين روز بعد از تعطيلات اعلام كنند كه همه ى كارمندان دولتى و غير دولتى دانش آموزان و دانشجويان و غيره و ذالك همه و همه از ساعت يازده تا دو مشغول به كار و تحصيل ميشوند؛ و به همين ترتيب روزى دو ساعت اين ساعات را اضافه ميكنيم، تا به ساعت هميشگى برسيم؛ اين مملكت اين همه طاق و جفت تعطيلى بيخود داره، و اتفاقاً اين تعطيلات از جمله تعطيلات بسيار باخود و مفيد خواهد بود، چرا كه كلى نيرو انگيزه ى كارى را بالا ميبره؛ به هر حال اين فعلاً در مرحله ئ طرحه، باشد كه تصويب شود.

20140405-124139 AM.jpg





زمستان و غم

27 11 2013

20131127-104709 PM.jpg
يكى: حالت چطوره؟
من: خوب نيستم زياد، مدتيه دائم دل درد و دل پيچه دارم، گاهى هم حالت تهوع
يكى: خوب برو دكتر
من: آره ميرم، ولى آخه دكتر رفتن اينجا فايده ايى نداره كه، هيچى نميفهمن دكتراى اينجا
يكى: خوب بالاخره كه چى؟ باز بهتر از هيچيه ، بگو برات آزمايش بنويسن بلكه بفهمى چته
من: باشه حالا ميرم

يكى ديگه: چطورى؟
من: نه اصلاً خوب نيستم ، سردرد اين روزها بيچاره ام كرده؛ گاهى هم سرگيجه
يكى ديگه: وا!!! خوب چرا؟!
من: نميدونم!! شايد چون شبها دير ميخوابم و روزها تا بعد از ظهر خوابم. به هر حال كه الان يك هفته ايى ميشه كه هر شب سر درد دارم و مسكن ميخورم
يكى ديگه: خوبه يه دكتر هم برى
من: ( همونايي كه به يكى گفتم)
يكى ديگه: ( همونايى كه يكى گفت)
من: باشه ميرم حالا

و اين داستان ادامه داره..حالا هم دور روزه كه كلاً تعطيلم!! همه ى بدنم درد ميكنه، از هشت شب سردرد شروع ميشه، از بعد از ظهر دل پيچه، اونقدر احساس ضعف ميكنم كه شستن يك بشقاب هم برام سخت شده و يدونه سير را سر شبى نتونستم له كنم!!
دكتر رفتم بالاخره ، اونهم برام عكس و آزمايش نوشت ولى يك هفته هست كه گذشته و من نرفتم!!
حالم از خودم بد ميشه ديگه وقتى كسى احوالپرسى ميكنه ، كه بخوام بگم خوب نيستم !! واسه همينه كه امروز به همه گفتم خوبم ، يا كه امروز ديگه بهترم؛
ولى خوب نيستم، بهتر هم نيستم، در واقع حتى خيلى هم بدترم !! و تقريباً باور دارم كه همه ى اين حال بد از خستگى روح و روانم هست. كه انگار اميد بهبودى هم نيست، حداقل نه زمانى كه رو به زمستان و سرما و تاريكيست.
پ.ن١: فردا ميخوام كيك موس توت فرنگى درست كنم. مواد مورد نيازش را هم گرفتم و گذاشتم تو يخچال
پ .ن٢: امروز هم ميخواستم كيك موس توت فرنگى درست كنم! البته مواد مورد نيازش را نگرفته بودم!





ياوه سرايى

9 01 2013

20130109-120420 PM.jpg

به طرز مسخره ايى وزنم پايين نمياد !! ميان مرز شصت و پنج و شصت و سه نوسان ميكنه !! و كلاً خسته ام كرده با اين مسخره بازيش !! » اينجا» كه بودم بدون اينكه كارى به كارش داشته باشم خودش مثل بچه آدميزاد ميامد پايين و خوشحالم ميكرد!! شايد هم فكر ميكرده من تو اون موقعيت انگيزه ايى ميخواستم براى خوشحالى !!! و لابد حالا كه ديگه آواره نيستم، كون لق خودم و انگيزه و خوشحاليم !!
اعتراف ميكنم كه در » اينجا» خوشحالتر بودم !!
اعتراف ميكنم كه اينجا در خانه ام مدتيست با شادى بيگانه شده ام !!
حس روبرويى با آينده ايى ناآشنا دچار فلج مغزى ام كرده ؛ دلم آشوب است و درونم غوغايى از جدال تناقضهايم !!!
… و در اين ميان ترازو هم هر روز با نشانه رفتن انگشت ميانى بسويم به سخره ميگيردم !!!!





مرسى كه هستى

29 12 2012

20121229-023217 PM.jpg

جارو برقىِ قرمزم ديگه مثل روزها و هفته هاي اول كار نميكنه، ديگه جون ميكنه و كار ميكنه!! بى هيچ شوق و هيجان؛ درست مثل خودم شده ، من هم بى حوصله ام جون ميكنم تا يه كارى را انجام بدم ، تقريباً هر روز بزور خودمو از تخت پرت ميكنم بيرون !! راستي راستى پرت ميكنم !! نه اينكه مثل آدم بيام بيرون !!
هر شب تصميم ميگيرم از فردا برنامه ريزى كنم زندگيم را ؛ و هر روز چنان خسته و داغون از خواب بيدار ميشم كه اصلاً مغز بيچاره جرأت نكنه قول و قرار شب قبل را بيادم بياره !!
ياد دوران مدرسه ام ميوفتم اين روزها ، هيچوقت درس نميخوندم و تقريباً هميشه بهش فكر ميكردم ، هميشه ميخواستم از شنبه شروع كنم و خوب هيچوقت اون شنبه نيومد!!
ياد روزهاى دانشجويى ام هم زياد ميوفتم اين روزها، درس داشتم و نميخوندم ، اون روزهايى كه دردونه كوچولو و شيرين بود كه آرزو ميكردم ايكاش درس نداشتم و نصف روزم را باهاش به بازي ميگذروندم، كه حسرت اين آرزو انگار هنوز هم برايم باقى مونده؛
اين روزها اصلاً خوشحال نيستم ، حتى بيشتر هم غمگينم،
اين روزها بدجورى بيقرارم ، بدجورى خسته ام .
اين روزها اما هيچكس متوجه نشد كه حالم خوب نيست ، هيچكس جز مادرم ، كه با وجود تلاش براى فريب دادنش باز هم اون بود كه فهميد ، مثل هميشه!!
درست همون موقع كه من چندخطى از اين پست را نوشته بودم ، فهميد كه خوشحال نيستم.
حس ميكنه اون همه چيزو، چونكه بهترينه
دوستت دارم مامان
مرسى كه هستى





سال نو بى دردونه !!!

22 12 2012

20121222-033451 PM.jpg
صاحب مغازه ى ايرانى گفته بود كه امروز خربزه مياره ولى وقتى تو اون سرماى كشنده خودمو اونجا رسوندم و سراغشو گرفتم، گفت كه متاسفانه همه چى رسيده جز خربزه و من نميدونم چرا كلاً فراموش كرده بودم كه شب يلدا بيشترمعروفه به هندونه و انار تا خربزه !!! اين شد كه بى خربزه و بى هندونه راهى خونه شدم؛ سالا الويه درست كردم با كوكو سيب زمينى؛ ونسا رسيد و با هم ميز يلدا چيديم ، آجيل، تخمه ، ميوه ، انار و البته عود و شمع و حافظ، بهش گفتم كه رسم اينه كه مردم مينشينن دو هم و گپ و شعر و خوراك . گفت خوب تو هم حافظ بخون !! به نظرم مسخره اومد كه حافظ را باز كنم و با تقلب بگردم غزلى رو كه بلدم بيارم و بخونمش واسه كسى كه يه كلمه اش را هم نميفهمه !!!خنديدم و گفتم كه بلد نيستم حافظ بخونم ، ناباورانه نگاهم كرد و پرسيد كه چطور ممكنه!! الكني بهش توضيح دادم كه خوندن حافظ چندان هم آسون نيست . اونم بالاخره از خر شيطون خوندن حافظ پياده شد؛
مراسم ميوه و آجيل خورون به خوبى و خوشى سپرى شد.
براى شام املت با پنير آماده كردم با شراب سفيد و همينطور نون سفيد!! چندماهى ميشد كه نون سفيد نخورده بودم ؛
سرخوش از شراب و املت به فكر تقسيم آن با دردونه افتادم و بهش تلفن زدم ؛
دخترك تازه بيدار شده بود ، همينطور كه با هم گپ ميزديم ايميلش را چك ميكرد كه …. » آخ مامان ، واى نه … بدبخت شدم »
چى شد دختر؟! قلبم اومد تو دهنم ؟!!
گفت كه بهش ميل دادن كه پاسپورتش كمتر از ميزان قانونى اعتبار داره و به همين خاطر هم نميتونه بره هلند !!!
مستى و سرخوشى و يلدا و همه و همه يهو پريدن از سرم جاشونو بغض خفه كننده ى فرياد خاموش درونم گرفت ؛ ايكاش ونسا نبود و خودمو روي تخت پرت ميكردم و سرمو تو بالش فرو ميكردم و با همه ى وجود فرياد ميزدم ؛ اونقدر كه اشكهام سرازير شن ، اونقدر كه سبك شم كمى ، شايد ؛
بعد از دو روز كه از شنيدن اين خبر ميگذره و با وجوديكه با دردونه به اين نتيجه رسيديم كه تابستون روزهاى زيباترى اا با هم خواهيم ساخت ، اما من هنوز قلبم فشرده ميشه از درد !!! دلتنگشم آخه ، آغوشم دلتنگشه …
يلداى بدى بودى تو امسال !!!





حالم بده …

27 11 2012

20121127-050333 AM.jpg
دلم اندازه ى همه ى دلتنگيهاى دنيا گرفته و گريه داره،گريه با صداى بلند، با هق هق، با شيون ، دلم قد همه غروبهاى جمعه ى عمرم گرفته ، دلم ميخواد بميرم ، دلم ميخواد راحت بشم از حس گناه لعنتى كه قلبم را ميگيره تو مشتش و فشار ميده تا دردش نفسم را بند بياره و ولش ميكنه و ناجوانمردانه نميذاره نفسم بند بياد و راحت شم ؛
من گناهكارم ، من آدم بديم ، من اصلاً آدم نيستم ، من از خودم بيزارم ؛





من و درد بى پايان

22 11 2012

20121122-023528 AM.jpg

به محض اينكه از آخرين ديدار بابا يك هفته ميگذره طوفان وجدان همراه با اشك ريزان گريبانم را ميگيره و تو يك كلام حالم خراب ميشه و دلم نازك ، اونقدر كه صحنه ى آشتى تام و جرى اشكهامو جارى ميكنه !!! حالا اين وسط اگه يكى پيدا شه و احوال بابا را ازم بپرسه كه رسماً اون روز را برام كرده عاشوراى بى قيمه !!! اينه كه همه ى تلاشم را ميكنم كه هفته را رد نكنم و هر بار هم كه يادم ميوفته كه همه ى اين تلاش براى خاطر كمتر درد كشيدن خودمه ، ميفهمم كه چقدر عوضيم و باز درد ميكشم !!!! با همه ى اينها باز اينبار فاصله ميان دو ديدار ده روز شد !! و من ديگه داشتم ميمردم از طوفان و اشك !!! اونقدر كه با اينكه شب تا صبح بيدار بودم و صبح تا نيم ساعت بعد از حركت قرارداديم با تلفن مشغول بودم و اين يعنى دير شده و بذار فردا برو ، نتونستم وبا يك كاسه شله زردى كه به بهانه ى بابا و براى فريب خودم براش پخته بودم ظهر تازه سوار قطار شدم ؛ يك ساعت و ربع بعداونجا بودم ؛ مثل هميشه يك گوشه تو نشيمن نشسته بود ، صداش كه زدم برگشت و با خوشحالى جواب داد ، گفتم :»منتظرم نبوديد» گفت كه نه و تعجب كرده ، با هم رفتيم تو اتاقش ، ميخواستم باطرى راديوش رو براش عوض كنم ، چند هفته بود ميخواستم اينكارو بكنم ولى هر بار يادم ميرفت قبل از رفتن باترى بخرم ؛ تو اتاقش شله زرد را كه هزارلا پيچيده بودم، باز كردم و يك قاشق گذاشتم دهنش ، گفت كه خيلى خوشمزه ست ؛ راست ميگفت خودم هم ميدونستم ، دستور پختش را از خاله » پ» گرفته بودم كه خوشمزه ترين غذاهاى عمرمو خونه ش خوردم .
ولى بيشتر نخورد ، گفت كه بعداً ميخوره ؛ فكر نكنم حتى يادش بمونه !!
دو هفته ست كه بابا خيلى مهربون شده ، بداخلاقى نميكنه باهام و همينطور كه كنارم ايستاده بى مقدمه بغلم ميكنه و ميبوستم ، انگار كه ميخواد ازم انتقام بگيره!!
باترى راديو رو عوض كردم و ذدوباره راه افتاد ، خوشش اوند ولى تو ده دقيقه پنج بار پرسيد : «اين راديو را تو روشن كردى ؟»
حس آدمى را دارم كه وقتى خواب بوده يكيو كشته !!
اونوقت آرزو ميكنه كه ايكاش اقلاً خودش هم هيچوقت بيدار نميشد!!!





آخر دنيا

3 07 2012

20120703-014516 PM.jpg
اندازه صد سال خسته ام و قد هزار سال دلشكسته ، همه ى خستگيم هم از اين همه دل شكستگيه ؛ اين روزها بيشتر هم شده ، اين روزها دلم مثل شيشه شده ، زود ميشكنه و هزار تكه ميشه و فرو ميره تو روحم و زخميش ميكنه ؛ تيكه هاى خيلى ريزش انگار ميمونه و در نمياد ، فقط يه وقتهايى از بغضى كه بى هوا راه نفسمو ميگيره ميفهمم كه آبسه كرده زخم روحم ؛
يه روزهايى حس ندارم از تخت بيام بيرون ، دلم ميخواد نا آخر دنيا بخوابم ، تا آخر دنيا تو همين تخت چوبى ِ اتاق اجاره ايى ِ شريك با دينى بخوابم ؛ بعد يكى بياد و صدام كنه و بگه كه دنيا تموم شده ، دنيا باهمه ى گند و كثافتش ؛
نميدونم اونوقت شايد دلم بخواد بيدار بشم و ببينم آخر دنيا چه شكليه !!





مادر

30 06 2012

گذر روزها را فراموش كردم ، يعنى تو خاطرم نيست كدوم اتفاق كى و يا چند روز پيش افتاده ، تو هفته گذشته اندازه هزار هفته هم بيشتر پر از احساسات منفى درد و غم و خشم بودم ، قد يه درياچه اشك ريختم و سخت غصه خوردم و خودم را سرزنش كردم ؛
چند شب پيش بعد از گفتگوي كامپيوترى و تصويرى كه با خانواده داشتم ، مشغول جمع كردن بساطم يه پسر جوون اومد طرفم و به هلندي پرسيد : خانم شما ايراني هستيد؟! و بدون اينكه منتظر جوابم بمونه اضافه كرد : منم ايرانى هستم !!!!!
گفتم كه چه خوب ، ولى انگار فكر كرد كه باور نكردم چون سريع كارت شناساييشو در آورد و نشونم داد ، همون موقع هم گفت كه اسمش فرشاد هست ؛ و البته من هم كارتشو پس دادم پرسيدم جطوره كه فارسى بلد نيست ؟ گفت كه اينجا بزرگ شده !!! پرسيدم مادر و پدرت باهات فارسى حرف نميزدند ؟ گفت كه باهاشون ارتباط نداره ، گفت كه پدرش مرده و مادرش هم با يه مرد مراكشى رفته ؛ نخواستم بيشتر بدونم از مادرش ، دلم بدجورى بدرد اومده بود ، نمى خواستم قضاوت كنم ؛ من نميدونستم كه اون مادرا ن موقع تو چه شرايطى بوده ؛
من چطور ميتونم كسى را قضاوت كنم وقتى خودم پر از خطا هستم و حتى اگر نبودم هم فكر ميكنم رفتا هاى انسانى بسيار پيچيده تر از اونى هستند كه هر كسى بتونه قضاوت كنه ؛
ولى لبخند ساده ى نشسته رو لبان پس دلم را به درد اورده بود،
ياد دردونه خودم افتادم ، ياد اينكه چطور از شش تا ده سالگى بى تفاوت بهش بودم و اونقدر درگير خودم و مسائلم بودم كه اصلاً انگار نميديدمش ؛ هر وقت ياد اون سالها مى افتم از خودم بيزار ميشم ، وقتى به دردونه و اوني كه الان هست فكر ميكنم ، ميبينم كه بايد به اندازه همه اين سالها مادرم را سجده كنم ، كه اگه اون نبود معلوم نبود حالا دردونه مثا فرشادى باشه يا نه !!!! درسته كه اون پدرش نمرده ، ولى كسى كه بيشترين جبران را در كسريهاى مادرى برايش داشت مادرم بود ؛
از فرشاد پرسيدم هيچ از اقوامش تو ايران خبرى نداره ؟ گفت نه و نميدونه چطور ميشه پيداشون كنه، و در جوابم كه خوب از طريق فيسبوك و كلاً اينتر نت ميتونه تلاش كنه ، گفت هيچكدوم را بلد نيست !!!
بهش گفتم بهش كمك ميكنم اگه دلش بخواد و اونم با همون لبخند قشنگش تشكر كرد و گفت كه ميخواد ؛
ايكاش ميتونستم مادرش را براش پيدا كنم ؛
زن بيچاره حتماً خيلى درد ميكشه ؛ هر چى نباشه مادره .

20120630-120223 PM.jpg








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: