اشكريزان

28 06 2012

از صبح حال و روز خوبى نداشتم ، تمام شب تقريباً ار اضطراب و درد و حس گناه و دو هزارتا حس گند و درهم بيدار بودم ، صبح از ضعف و بغض حس ميكردم حتى خون تو رگهام ريز ه لرزه داره و اين لرزه ميومد تا انگشتهام ؛ وقتى اومدم پايين نمى تونستم كارى كنم ، حتى نميتونستم تصميم بگيرم كه كجا برم يا چه بكنم ، ساعت ده هم كه ميگن برو بيرون ، نتونستم بگم حالم بده ، هر چند مطمئن نيستم اگر هم ميگفتم فرقى ميكرد ؛ بى هدف و مقصد راه افتادم تو خيابون ، احساس بديختى ميكردم ، دلم ميخواست برم ديدن بابام كه از اون روزى كه گذاشتمش روى رفتن و ووبرو شدن ِ باهاش را نداشتم ، ولى بدنم اصلاً در اختيارم نبود ، مسخ شده بودم !!!
روى اولين نيمكت خالى جلوى يه كانال نشستم و بى اختيار اشك ريختم و اشك ريختم ؛
اومدم نشستم » اينجا » رو به پيانو و پشت به ملت ، هدفون گذاشتم تو گوشم و عينك آفتابى زدم ، اول فكر كردم اينجورى جلب توجه ميكنم ولى بعد فكر كردم در هر حال چشم خيس و دماغ قرمز و اشك جلب توجه ميكنه و اين وسط افراد مهربون زيادن كه بخوان دلدارى بدن و از اون بيشتر افراد كنجكاو !!!
اين بود كه فكر كردم عينك آفتابى و پشت ِ به ملت كار تابلوى ورود ممنوع را ميكنه ؛
اونقدر اشك ريختم و اشك ريختم كه نيكول مجبور شد تابلومو نديده بگيره و با احتياط بياد جلو كه اگه بخوام ميتونم برم بالا.
كلاً امروز اشكريزان بود .








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: