پانى

7 08 2013

20130807-110103 AM.jpg
براى گربه تماسى باهام گرفته نشد و من كه دل و دماغ و از اون مهمتر جرأت خونه موندن نداشتم رفتم پيش يه دوست ايرانى كه هميشه يه تعداد ديگه از دوستاش اونجا هستن از جمله پدرامِ گربه دار؛
براشون شرح حال خودم و ملاقات با فِرِدى را تعريف كردم و در حالى كه اونا ميخنديدن، وحشت ميزد زير دلم و هر لحظه زندگى موشى ام را بالا مى آوردم جلوى رويشان تا راستى باورشان شد كه فِرِدى مهمون عادى نيست؛
اآشپزخونه كه عملاً در تصرف فردى بود و خونه ايى هم كه آشپزخونه نداشته باشه خوابگاه ميشه، من هم وقتى برگشتم خونه از ترس گرسنه نشدن شيرجه رفتم تو نخت و بعد از كمى نت گردى تلخ خوابيدم؛
با صداى زنگ در خونه كه شباهتى هم با ناقوس كليسا داره بيدار شدم، هنوز بخودم نيومده بودم وكاملن بيدار نشده بودم كه زنگ دوم طورى از جا پروندم كه بخود نيومده رفتم دم پنجره، آرمبن كه چشمش بهم افتاد گفت » گربه را برات اورديم»!!
اسم پيشى » پانى» يه ، يه دُم داره مثل سمور،
حامله هم هست؛





زمانى براى نبودن

19 07 2013

20130719-104047 PM.jpg
دلم مدتى مردن ميخواهد، مدتي نبودن…، نديدن…، نخواستن …
خوابيدن و بيدار نشدن، خوابيدنِ بى كابوس، خواب نديدن
اندكى بى حسى…
خسته ام ازكابوسهاى شبانه، بيدارشدن از فرياهاى خفه در گلو، با تنى تبدار و پيراهن خيس
خسته ام از فرودادن بغضهاى روزانه، از قهقهه هاى نمايشى…
پير و فرتوت شده ام از خستگى؛








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: