يك روز پاركى

24 04 2013

20130424-112539 PM.jpg

شير آب گرم را باز كردم و رفتم زير دوش؛ آب گرم، كه نه، داغ!! پوستم از اينهمه داغى قرمز شده بود و كمى ميسوخت ولى من لذت مى بردم و دلم نميخواست شير آب سرد را باز كنم تا كمى از گرما كاسته شه؛ راستش دلم نميخواست هيچ كار ديگرى جز ايستادن زير اون آب داغ جارى بر تنم انجام بدم؛ اصلاً اون روز روز بى حوصلگى و بى قيدى بود ؛ دل و تنم هيچى نميخواست، جز ولو شدن و كتابى خواندن و زنگ تفريحى با چرخ چرخى در اينترنت !! از ديروزش خسته شده بودم و مونده بود بهم اين خستگى؛
چون تصميم گرفته بودم اتاق خوابم را از حالت انبارى خارج كنم، مدتها بود براى خريد يك كمد جادار و حسابى جستجو ميكردم!! و البته بيشتر از هر جا در سايت IKEA چون هم كيفيتش بهتره و هم قيمتش؛ بالاخره تونستم كمد دلخواهم را با يك تخفيف حسابى پيدا كنم؛ و براى نصبش روز شنبه لئون وميخائيل آمدند، با صرف هشت ساعت زمان و به جرأت و بدون اغراق شش ساعت كار مفيد، چهار چوب كمد و درش نصب شد ولى قفسات و اجزاى داخليش باقيماند؛ اونها خيلى خسته بودند و اصلاً نمى شد ازشون انتظار داشته باشم روز بعدش هم بيان ، اين بود كه ضمن سپاسگزارى فراوان از هر دو گفتم كه نگران باقى كارنباشندو براى اون از ”پ» خواستم و اون هم قبول كرده؛
و فردا همان روز خستگى و كسالت شديدم بود!!
يك بسته پاپكورن گذاشتم تو ميكروفر و سه دقيقه ايستادم جلوى محفظه اش و به صداى تركيدن ذرتها گوش و باد شدن پاكت را تماشا كردم؛ در حالى كه سرگيجه داشتم با كاسه ى پاپكورن و حوله اى كه به تن داشتم، نشستم روى يه صندلى وسط هال، به تماشاى اون بازار آشفته و » پ» در حالى كه مشغول جمع مردن كارتونها و بريدنشون بود و پاپكورن ميخوردم؛ از حدود ظهر كه اومده بود بجاى كمد مشغول جمع كردن كارتونها دوريختنشون بود؛ مى گفت اينها باعث آتش سوزى ميشن ؛ و من ياد بابام افتادم؛ حوصله ى جدل نداشتم، حوصله ى فكر كردن به كمد و بهم ريختگى خانه را هم نداشتم؛ همون موقع همزبون تلفن زد كه هوا خوب و آفتابيه مياى بريم پارك جنگلى آمستردام؟ گفتم كه «پ» اينجاست براى نصب كمد ولى يك لحظه فكر كردم بهتر است با «پ» هم موضوع را مطرح كنم، چه بسا كه بگه لازم نيست من با اين حالم بمونم و ميتونم برم و اون خودش ميتونه كمد را كامل كنه!!!
كه البته اونهم در كمال ناباورى اظهار داشت كه از اونجايى كه اينچنين هوايى آنهم آخرهفته ممكن است حالا حالا ها پيدا نشه بهتره امروز كار را تعطيل كنيم و من فردا مجدداً ميام و كمد را درست ميكنم!!
و اينطور شد كه من و «پ» به همراه همزبون و بوبى سگ نازنينش رفتيم پارك و منِ بى انرژى و خسته يهو جانى گرفتم؛
عجيب اينكه اون سرگيجه ى لعنتى هم كل اون روز و شبش برنگشت؛ سرگيجه يى كه اين روزها مكرر سراغم مياد و آزارم ميده…
توضيح نوشت: عكس مربوط به بوبى ست و من كلى تمركز كردم تا تونستم اين عكس را بگيرم .








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: