يك روز پاركى

24 04 2013

20130424-112539 PM.jpg

شير آب گرم را باز كردم و رفتم زير دوش؛ آب گرم، كه نه، داغ!! پوستم از اينهمه داغى قرمز شده بود و كمى ميسوخت ولى من لذت مى بردم و دلم نميخواست شير آب سرد را باز كنم تا كمى از گرما كاسته شه؛ راستش دلم نميخواست هيچ كار ديگرى جز ايستادن زير اون آب داغ جارى بر تنم انجام بدم؛ اصلاً اون روز روز بى حوصلگى و بى قيدى بود ؛ دل و تنم هيچى نميخواست، جز ولو شدن و كتابى خواندن و زنگ تفريحى با چرخ چرخى در اينترنت !! از ديروزش خسته شده بودم و مونده بود بهم اين خستگى؛
چون تصميم گرفته بودم اتاق خوابم را از حالت انبارى خارج كنم، مدتها بود براى خريد يك كمد جادار و حسابى جستجو ميكردم!! و البته بيشتر از هر جا در سايت IKEA چون هم كيفيتش بهتره و هم قيمتش؛ بالاخره تونستم كمد دلخواهم را با يك تخفيف حسابى پيدا كنم؛ و براى نصبش روز شنبه لئون وميخائيل آمدند، با صرف هشت ساعت زمان و به جرأت و بدون اغراق شش ساعت كار مفيد، چهار چوب كمد و درش نصب شد ولى قفسات و اجزاى داخليش باقيماند؛ اونها خيلى خسته بودند و اصلاً نمى شد ازشون انتظار داشته باشم روز بعدش هم بيان ، اين بود كه ضمن سپاسگزارى فراوان از هر دو گفتم كه نگران باقى كارنباشندو براى اون از ”پ» خواستم و اون هم قبول كرده؛
و فردا همان روز خستگى و كسالت شديدم بود!!
يك بسته پاپكورن گذاشتم تو ميكروفر و سه دقيقه ايستادم جلوى محفظه اش و به صداى تركيدن ذرتها گوش و باد شدن پاكت را تماشا كردم؛ در حالى كه سرگيجه داشتم با كاسه ى پاپكورن و حوله اى كه به تن داشتم، نشستم روى يه صندلى وسط هال، به تماشاى اون بازار آشفته و » پ» در حالى كه مشغول جمع مردن كارتونها و بريدنشون بود و پاپكورن ميخوردم؛ از حدود ظهر كه اومده بود بجاى كمد مشغول جمع كردن كارتونها دوريختنشون بود؛ مى گفت اينها باعث آتش سوزى ميشن ؛ و من ياد بابام افتادم؛ حوصله ى جدل نداشتم، حوصله ى فكر كردن به كمد و بهم ريختگى خانه را هم نداشتم؛ همون موقع همزبون تلفن زد كه هوا خوب و آفتابيه مياى بريم پارك جنگلى آمستردام؟ گفتم كه «پ» اينجاست براى نصب كمد ولى يك لحظه فكر كردم بهتر است با «پ» هم موضوع را مطرح كنم، چه بسا كه بگه لازم نيست من با اين حالم بمونم و ميتونم برم و اون خودش ميتونه كمد را كامل كنه!!!
كه البته اونهم در كمال ناباورى اظهار داشت كه از اونجايى كه اينچنين هوايى آنهم آخرهفته ممكن است حالا حالا ها پيدا نشه بهتره امروز كار را تعطيل كنيم و من فردا مجدداً ميام و كمد را درست ميكنم!!
و اينطور شد كه من و «پ» به همراه همزبون و بوبى سگ نازنينش رفتيم پارك و منِ بى انرژى و خسته يهو جانى گرفتم؛
عجيب اينكه اون سرگيجه ى لعنتى هم كل اون روز و شبش برنگشت؛ سرگيجه يى كه اين روزها مكرر سراغم مياد و آزارم ميده…
توضيح نوشت: عكس مربوط به بوبى ست و من كلى تمركز كردم تا تونستم اين عكس را بگيرم .





تحویل خانه بابا

15 10 2012

آخر این ماه باید خونه ی بابا را تحویل بدم, خونه تحویل دادن تو این مملکت هم که خودش داستانیست !! اول من یک فرم درخواست فرستادم که جناب شرکت محترم خانه پدر اینجانب در این منزل زندگانی نمیکنند, تاریخ را هم بنا به توصیه ی لیون اول نوامبر نوشتم ، ظهر روز سوم اکتبر نامه ایی به دستم رسید که چهارم اکتبرمیان ساعت ده تا دوازده مأمور ما تشریف می آورند که منزل را ببینند و شرایط را اعلام کنند !!! من هم ساعت هفت و سی دقیقه صبح روز مذکور روانه آرنهم شده و ده دقیقه ایی به ده مانده آنجا بودم و خوشبختانه مأمورشان هم ده دقیقه پس از ده رسید و یه لیست و چند فرم هم داد دستم و قرار شد سی اکتبر بیاد و کلید و خانه را طبق لیست تحویل بگیره و البته در صورتی که خانه هر یک از شرایط لیست را نداشته باشد جریمه ایی هم تعلق میگیرد که در مجموع دو هزار و اندی یورو میشد .
و اما شرایظ تحویل :
1- موکت و کاغذ دیواری کنده شود
2- کلیه ی اثاث خانه تخلیه شود
3- دیوار میان آشپزخانه و نشیمن خراب شود
ظاهرا» این دیوار توسط خود بابا جان گذاشته شده بوده
4- لامپها تعمیر شوند
5- بالکن تمیز شود
6- انباری تخلیه و تمیز شود
7- کل خانه پاکیزه گردد!!!!
امروز پانزدهم اکتبره و این یعنی من پانزده روز فرصت برای انجام این امور دارم .
خوب من که کلا» قادر به انجام هیچیک از کارهای فوق نیستم و تنها امیدم به یاریهای داوطلبانه دوستانه !!! که اینبار ظاهرا» به عهده ی میخاییل ،لیون و کوس هست !! قراربر این شده که شنبه صبح زود راه بیوفتیم به سمت آرنهم ؛
فقط نمیدونم چرا من هم باید باهاشون برم ؟!!! بیخودی تو دست و پاشونم !!! ایکاش عقلشون برسه بگن من راه نیوفتم باهاشون برم !!!





پل همسايه ى بغلى و دراور

2 10 2012

20121002-031409 PM.jpg
تو marktplaats يه دراور ديدم و خوشم اومد ، ايميل زدم كه اين كمد شما را ميخواهم و اينا ؛ جوابى نگرفتم و ديگه فراموش كرده بودم كه يك ايميل رسيد كه ببخشيد من يونان بودم و هنوز آيا دراور را ميخواهى ؟! چون چپ و راست ايميل به اين و اون ميدم كه فلان چيز را ميخوام ، يادم نبود اين كدام دراور بود ، خوشبختانه لينكش ضميمه ى نامه بود و تونستم هم دراور را و هم اصل آگهى را ببينم ، اونجا نوشته بود كه ميتونه خودش بياره !! منهم در پاسخ به ايميلش نوشتم كه بعععله ميخوام فقط ماشين ندارم هنوزم ميتونيد بياريدش ؟ پاسخ رسيد :» بلى » !!
خلاصه يك هفت ايى هي اون براى من نامه فرستاد هي من براى اون كه اسمش ويلما بود نامه دادم ؛ آخر سر هم قرار شد شنبه بين يك تا دو بعد از ظهر دراور بياد جلوى در خانه !!
از طرفى از همان روزهاى اول سفارش يك دوچرخه ى خوب و ارزان را به ميخاييل دوست لئون داده بودم كه اون هم هر هفته وعده ى هفته ى ديگه را ميداد تا اينكه اتفاقاً اونهم خبر داد كه دوچرخه ايى اساسى يافته كه شنبه مياره و روز شنبه طى يك مكالمه تلفنى قرار شد كه ساعت دو بياد ، فكر كردم اگه بازه ى زمانى ويلما بسته شه و اونم دو برسه كه مسئله حله و اگر هم نه كه حالا حداكثر يك ساعت صبر ميكنم ميخاييل مياد و با هم مياريمش بالا !!!
ويلما ساعت يك و نيم دراور را آورد جلوى خونه و تحويل داد و رفت ، حالا من مونده بودم و يك دراور و خيابون و نيم ساعت معطلى ، كلاً انتظار خيلي سخته مخصوصاً اگه تو خيابون و سر پا باشه و يه نسيم خنك مايل به سرد هم بوزد !! عكس العمل افراد زمان انتظار متفاوته ، بعضيها هى راه ميرن ، بعضيها غر ميزنن ، بعضيها راه ميرن و غر ميزنن ، بعضى هم بى صدا مينشينن و فقط هر چند دقيقه يكبار به ساعتشون نگاه ميندازن و نچ نچ ميكنن و يا يه پووووف عميق ميگن !! براى من هفتاد درصد مواقع نقش نشادر را بازي ميكنه !!! ميرم سراغ كارهايى كه قبلاً بهشون فكر كردم ولى نتونستم انجامشون بدم !!
ابن بود كه فكر كردم خوبه پله ها را كه پر از خاك و آشغال شده را جارويى بزنم ، اينطور وقت هم ميگذشت ؛ ميخاييل هميشه سر وقت بود يعنى تو اين چند هفته اگر چه دوچرخه پيدا نكرده بود ولى سر ساعتهايى كه ميگفت زنگ ميزد يا ميامد ولى اين شنبه انگار خوش قولى يادش رفته بود چون ساعت دو هم شد و نيامد ، فكر كردم حالا شايد بخواد دو ساعت ديگه بياد ، هوا هم كه رنگ و بوى باران به خودش گرفته بود ، فكر كردم مى ايستم هر جا مرد گردن كلفت و قابل اعتمادى ديدم كه قيافه اش هم گَنده دماغ نباشه صداش ميزنم و ميگم كمكم كنه !!!
آدم زياد رد شد بيشترشون هم مرد بودن خيلى هاشون هم گردن كلفت و با قيافه ى غير گند دماغ بودن ولى من نتونستم بهشون بگم كمكم كنن ، كلاً درخواست كردن برام سخته ترجيح ميدم اونى كه ميخواد كمك كنه خودش درخواست بده و من هم ضمن تشكر قبول كنم !! انگار هم كه روزهاى شنبه مرد گردن كلفت خوش اخلاقى كه درخواست كمك هم بدهد از جلوى خانه ي من رد نميشه چون هيچ كسى نيامد جلو كه از من بپرسه كمك ميخوام يا نه !!!!
من هم همينطور جلوى در و كنار دراور ايستاده بودم و به مردمى كه رد ميشدن در انتظار يك پيشنهاد ياري نگاه ميكردم !!
تا اينكه درب خونه بغلى باز شد مردى ازش اومد بيرون ، يه مرد نسبتاً درشت با چهره ايى مهربان و البته يك » عينك » !! نفهميدم كدوميك اول سلام كرديم باز هم نميدونم نگاهش پرسشگر بود يا من اينطور ديدم ، كه توضيح دادم منتظرم دوستم بياد كمك كنه دراور را ببريم بالا، و با ناراحتى اضافه كردم كه نيامده و نميدونم كى مياد !!! پرسيد تازه اومدم گفتم كه آره و بعد يه نگاه به دراور كرد و پرسيد طبقه ى چندمم ؟! وقتى گفتم اول ، گفت كه كمك ميكنه ببرمش بالا!!!! بايد يادم باشه بار ديگه اگه خواستم با يكى ديگه كمدى ، ميزى يا خلاصه بارى را بيارم بالا اون طرفو بفرستم سمت پله ها !! همه ى وزن كمد افتاده بود رو من ، قسمت سختش تو پيچ پله ها بود كه منو نزديك به زايمان رسوند و خوشبختانه بخش راحت طلبى باسن باعث شد از پسش بر بيام ، اونم اينطور شد كه كونم يهو نشست رو پله و باقى راه را پله پله رفت بالا!! وقتى رسيديم همسايه مهربان خودش را پل معرفى كرد و منهم باهاش دست دادم و خودمو معرفى كردم ، ولى يجورايى به نظرم رسيد كه چهره ى پل از پايين پله ها تا اين بالا تغيير كرده و از اونجايى كه كلاً آدم دقيقى نيستم زياد به اين احساسات خودم بها نميدم !! به هر حال از پل دعوت كردم كه يه چاى يا قهوه بخوره و اون موقع فكر كردم گفت :» نه من برم عينكم افتاد » وه حالا متوجه دليل تغييرش شدم همينطور فكر كردم پس ال اين بيشتر به اينگونه احساساتم اهميت بدم !!! اون لحظه كلى خجالت كشيدم و فهميدم پل بيچاره هم داشته ميزاييده گويى !!
كلى تشكر و عذرخواهى كردم و در را بستم ؛ چند دقيقه بعد به نظرم رسيد پل گفته كه اول بايد بره عينكش اا بياره !!! يعنى دوم ميخواسته بياد بالا و چاى و قهوه بخوره ؟!!!!
الان سه روزى گذشته و من هنوز تو فكرم ….





كون گشادى

25 09 2012

20120925-050824 PM.jpg
تو هفته ى اول اقامتم در خانه دائم در حال خريد و يا جستجو براى خريد و جابجايى وسايل خريداري شده بودم و خلاصه هر چى دم دستم ميامد ميخوردم يعنى ميخورديم منظورم من و تيم كمكى هست !! هنوز كه مستقر نشده بودم معمولا سر ظهر ميرفتم سوپر ماركت نزديك خونه و مخلفاتى ميخريدم و به خورد كارگران مشغول كار ميدادم ، مستقر كه شدم يكى دور روز اول كه يخچال نداشتم به همون روال گذشت فقط بيشتر همشهرى به امر خوراك رسانى رسيدگى ميكرد ، ولى بعد از اون يكى دوروز كه هنوز نتونسته بودم يخچال دست دوم خوب و با قيمت مناسب پيدا كنم از طرفى روش خريد روزانه كه بيشتر هم هوسانه بود زيادى داشت گران در ميامد ، تصميم گرفتم يخچال را نو بخرم و اينكار را هم كردم ولى فروشنده گفت كه ده روز طول ميكشه تا بيارنش !!! گفتم باشه و پول را دادم اومدم ، حالا اين ميون خوبه خلاف را داشتم ، تو يكى از همين حمل و نقل ها ، يه روز كه ماشينى اجاره كرده بودم و كلى تير و تخته به همراه ماشين ظرفشويى و مارتينا و خودم عقب ماشين چپيده و سرمون را هم از ترس جريمه پليس خميده بوديم ، با ترمز يكباره ماشين ولو شديم تو تخته ها ، با اعتراض از همشهرى كه راننده بود پرسيدم چى شده كه گفت خلاف يه يخچال تو خيابون ديده ميخوايم ببينيم اگه خوبه بياريمش اين ده روز را استفاده كنى !!
تشخيص خلاف مثبت بود ، و يخچال هم بار وانت شد .البته خيلى كثيف بود ولي بعد از تميز شدن واقعاً خوب كار ميكرد، البته در حال انتقال به خانه درش هم شكست كه همشهرى با چسب درستش كرد !! و و اونهم بعد از چند روز شكست ولى با يك شيوه ى خاص در را ميگرفتم دستم و ميچسبوندمش چونكه سرد بود خودش ميچسبيد !!!
حالا ديگه يخچال هم داشتم ، گازم هم وصل شده بود ، در حد همون يخچال كوچولو خريد هم كردم و حالا ديگه ميتونستم آشپزى كنم ، ولى امان از كون گشاد ….
از خواص كون گشاد اينه كه وقتى در منطقه ايى هموار مستقر شه قدرت تكان خوردن ازش سلب ميشه ، خاصيت مهمترش اين كه سريعتر از از كونهاى ديگه مناطق هموار را شناسايى و اشغال ميكنه ، حالا ببينيد كون گشاد من در كسرى از ثانيه تو يه فسقل خونه هموارترين منطقه را پيدا ميكرد و مستقر ميشد ، بعد ديگه حتى براي يك جرعه آب هم ميبايستى دست به دامن كارگران مشغول كار ميشدم ، بچه آبادان كه دائم متلك ميكفت ، همشهرى هم همينطور ، خلاف كه علناً اعتراض ميكرد !!!
خاصيت ديگه ى كون گشاد اينه كه صاحبس را بيعار ميكنه و اينچنين بود كه اينجانب با اين همه اعتراض و متلك همچنان به مبل بنفش چسبيده بودم و غروب كه ميشد منتظر بودم ببينم اينا چى ميخورن كه يه لقمه هم به من بدن !!!
تا غروبى كه تنها بودم و خبرى از هميارى خوراكى كسى نبود!!
همشهرى با دوستش براى خريد لوله هاى ماشين ظرفشويى رفته بود ، منهم شديداً گرسنه و از اون بدتر بى انرژى بودم ، سرم گيج ميرفت از گرسنگى ، اول تصميم گرفتم بخوابم ، ولى اين تصميم خوبى نبود چون با صداى زنگ در كه خيلى هم دهشتناكه از خواب يا بيهوشى ناشي از گرسنگى ميپريد م و اينبار علاوه بر سرگيجه تيك عصبى هم ميامد سراغم ، اين بود كه خودم را به يخچال رسوندم ، البته به يخچال جديدم ، دو عدد بادمجان ، كشك و نون مكزيكى ؛ كاش به جاى گياهخوار ، خامخوار شده بودم !!! ولى الان حتى تصور خوردن بادمجان خام آشوبم ميكرد. اين بود كه يهو انگار كونم هم اومد و شدم قرقى و بعد از نيم ساعت يك كشك بادمجان ناب آماده بود ، همون وقتى كه همشهرى و دوستش رسيدن ، همشهرى شاخ در اورده بود ، قيافه اش با شاخ بد هم نبود ، شايدم چون خيلى هيجان زده و خوشحال شده بود اينطور به نظرم رسيد !!! منهم با افتخار به شام دعوتشون كردم !!! البته دوستش نپذيرفت ولى همشهرى موند و خورد و كلى تعريف كرد . ميگفت اين خوشمزه ترين كشك بادمجانيست كه خورده …..
مهمترين ويژگى كون گشاد اينه كه وقتى صاحبش يكارى انجام بده هميشه با آفرين سپاس مواجه ميشه .





خاستگارى عجيب

14 09 2012

20120914-011026 PM.jpg
همشهرى كه ايران بود مرد مست بنگلادشى به » اينجا » منتقل شد ، اولش اصلاً ازش خوشم نيومد ، حتى ميشه گفت يه نموره بدم هم اومد ، خيلى دور و برم مى پلكيد و چرت و پرت ميگفت ، يكبار هم از كنارم م رد شد چشمك زد كه البته من برويم نياوردم! گاهى با لپ تاپش ميامد پايين و بازى ميكرد و شوخى هاي مسخره با اين و اون ميكرد ، يكبار هم به بچه ى آبادان گفته بوده «كه من كار دارم و چند وقت ديگه خونه هم ميگيرم و همه ى وسايل خانه هم دارم ، فقط زن ندارم ، كه اونم خيلي دوست دارم با يه زن ايرانى ازدواج كنم !!! بچه آبادان هم گفته بود خوب اينها را چرا به من ميگي !؟؟»
اين چيزى بود كه بچه آبادان براى من تعريف كرد ، من هم خنديدم و گفتم مگه اين درآمدش را جز براى آبجو خوري صرف چيز ديگه اي هم ميكنه ؟!! از اون روز ييشتر از قبل سعى ميكردم هر جا اون هست نباشم ، تا اينكه همشهرى برگشت و معلوم شد كه اينها همديگر را ميشناسن ، چند ماهى در يك جاى ديگه با هم بودن، همشهري اما بر عكس من خيلي ازش خوشش ميامد و باهاش رفيق بود ؛ وقتى قرار بود مبل بنفشم را ببرم تو خونه همشهرى از مرد مست كمك خواسته بود و ايندو با كمك هم و البته به سختى مبل را بالا برده بودند ، حالا ديگه نميتونستم مثل قبل با ديدنش مسير نگاهمو عوض كرده و طوري رفتار كنم كه نديدمش !! حتى ناچار به تشكر ازش هم شدم ، وقتي رفتم طرفش و ازش تشكر كرد م ، حتى اجازه نداد كامل حرفم را بزنم و دستش را تكان داد و خواست حرفش را هم نزنم ، گفت كه يه كاري بوده و انجام شده ، همين !!! از اين شيوه برخوردش خيلى خوشم اومد و يجورى نظرم بهش عوض شد، همينطور اعتمادم ؛اين بود كه براى آوردن ماشين لباسشويى و ميز و صندلى هم ازش كمك خواستم و خلاصه كمى طى اين مدت مراوداتم باهاش بيشتر شد ، حالا ديگه و قتى حرف ميزد گوش ميكردم و حتى گاهى به شوخيهاش هم ميخنديدم !!! دو روز پيش دستم را گرفت ، كه حسابي جا خوردم ، و يجورايي كشوندم يه گوشه و يواشي بهم گفت كه اونم چند روز ديگه ميره و وقتي ازش با تعجب پرسيدم كجا و چطور ، يك چيزهايى كفت كه درست نفهميدم ، لبخند زورى و تبريك ، بعد مارتينا كه متوجه تبريك من شده بود شروع كرد سوال پيچ كردن اون و
من و خلاصه كه يك گفتمان سه نفره شكل گرفت و صحبت كشيده شد به رابطه ى مارتينا با دوست پسرش ، اسكوتي ، مرد مست يهو بي مقدمه به مارتينا گفت كه زن خوبيه ولي من زن بدى هستم !!! مارتينا پرسيد كه چرا؟! گفت كه چون باهاش ازدواج نميكنم !! خنديدم و به شوخى گفتم الان وقت ندارم !! گفت كه كارى نداره فردا بريم شهردارى ازدواج كنيم ، وقتى نميبره كه ؟؟؟!!!!! باز هم خنديدم در حالى كه يك كم هم معذب شده بودم !! به شوخى گفتم باشه و بعد در حالى كه سرم تو گوشيم بود رفتم يه طرف ديگه ……





جدايى شورانگيز

28 08 2012

20120828-081202 PM.jpg

مارتينا :» من از اينجا برم دلم تنگ ميشه »
اسكوتى با پوزخند حرفش را تكرار ميكنه !
چشمهاشو گشاد ميكنه و با قيافه ى جدى ميگه » جدى ميگم ، يكسال اينجا زندگى كردم » به مارتينا لبخند ميزنم و ميگم كه حق داره ، ازش ميخوام كه وقتى رفت گاهى سرى به ما بزنه ، ميگم كه دلم ميگيره وقتى بره از » اينجا» . فكر كردم بزودى خودم هم بايد برم ، اصلاً هر كى مياد » اينجا» آرزوش هر چى زودتر از اينجا رفتنه ، من اما از وقتى نصفه اتاقم را گرفتم خيلى بهم سخت نگذشته ، نه اينكه سخت نگذره ها ؟!! ولى سختيهاش اونقدر نبود كه بخواد فراريم بده ، عوضش خيلي عادت كردم ، به كارمندها و ساكنين ؛ انگار يك خانواده ى بزرگ كه زير اين سقف زندگى ميكنه !! دلم ميگيره و نميگيره !!
هم خوشحالم و هيجان زده از شروع يك زندگى جديد و هم افسرده و دلتنگ جدايى از آدمهايى كه تو سخت ترين و گندترين لحظات در كنارم بودم و همراهيم كردن و هنوز هم اين همراهى هست ،، ديشب شان بدون اينكه بخوام كلى تو اينترنت گشته بود و آدرس مغازه ايى كه بتونم اجناس ارزان منزل بخرم را پيدا و يادداشت كرده بود ، كارلا صبح اصرار ميكرد كه اگه كارى هست كه ميتونه برام انجام بده را حتماً بگم ، لئون همچنان گوش به زنگه و راهنماييها و كمكش ادامه داره ، همشهرى و بچه آبادان مشغول رنگ زدن خونه هستن ، بچه آبادان با يه دلسوزى مراقب ِ كه من حتى المقدور كمتر خرج كنم !!
ونسا همچنان داوطلبه كه كمكم كنه ؛
روزى كه بخوام از » اينجا » برم روز خيلى سختى ميتونه باشه،
شايد هم واسه همينه كه امروز يكبار بيشترسعى نكردم با اداره سوشيال تماس بگيرم و بگم هر چه زودتر بهم پول بدهند !!! كه اونم ناكام موند !!!؟
دوست ندارم به رفتن فكر كنم . فعلاً ميخوام از شوق خونه دار شدن بدون فكر كردن به جدايى لذت ببرم ، همين .





صبح تا ظهر گُهى

4 06 2012

امروز با آليسا و پيتر قرار سه نفرى داشتيم ؛ خوب قرار واسه اين بود كه ببينيم پيتر و آليسا چكار ميتونن واسه من بكنن ؟! كه البته پِيتر در ابتدا تقلاى زياد كرد كه بگه خيلى كار واسه من كرده و وقت زيادى گذاشته !! طورى كه من و آليسا مجبور شديم چندين بار واسه خدمات بى دريغش سپاسگزارى كنيم و من هم براى خودشيرينى چند جايى تاكيد ميكردم كه بعله اگه پيتر جان نبود چه بسا كه بنده در خيابانهاى آمستردام سرگردان ميشدم !!! و بالاخره اينكه بنده از آنجا كه معتاد و روان پريش نبوده و اتفاقاً در سلامت كامل به سر برده و از قضا بسى هم اينتليجنت تشريف دارم مشمول سكونت در اينجا نيستم و چنانچه از نظر شركت ساختمان هم بنده فاقد شرايط گيرنده خونه اضطرارى باشم معلوم نيست چه به سرم خواهد آمد ولى معلومه كه خيلى سريع بايد زحمت را كم كنم !! و در آخر گفتمان آليسا هم فهميد كه از پيتر جان آبى گرم نميشه و آمد و رفت من به آنجا ، فقط يه زحمتى براى اون و يه پنج يورويى واسه من آب ميخوره !! و چون دختر فهميده و مهربونيه يه جورى قضيه را جمع و جور كرد كه من ميتونم از طريق تلفن و ايميل با پيتر در تماس باشم و جلسات هفتگى تو همين گداخونه خودمون باشه ؛
اينم از اين !!! خودش يه بارى بود كه از رو دوشم برداشته شد!!! نميدونيد چه عذابى بود جلسات بعد ظهر با پيتر !!!
زير شرشر بارون رفتيم و موقع برگشت هم هنوز شرشر بود ، تو اينترنتو كه نگاه كردم ، ديدم تا شب همينطور بارونه !!! تو راه برگشت تو مترو آليسا ميونه راه پياده شد ، بعد يادم افتاد كه وسط اون جلسه بسيار مهم !! همشهرى زنگ زده بود ، اين بود كه باهاش تماس گرفتم ، ديدم محبتش انگار قلنبه شده !!! پرسيد ميخوام ناهار ماهى بخورم ؟! حالا نميدونم اين پرسيدن داشت ؟! مگه گداگشنه دعوت خوردن اونم ماهى و ميگو را رد ميكنه ؟! خصوصاً كه من الكي الكى گياه خوار شدم ، گياهخوار كه نه فقط مرغ و گوشت نميخورم ؛ و اينكه جناب همشهرى يك ماهى بود كه تعريف يه مغازه مراكشى را كه توش غذاهاى دريايى داره را كرده بود پيشنهاد رفتن به اونجا را داده بود !! و انگار تو اين روز گُه بارونى بعد يه قرار گًُهى بالاخره يه مورد تر تميز هم پيدا شد ؛ ده دقيقه بعد از رسيدنم همشهرى اومد دنبالم و راه افتاديم ؛

20120604-092407 PM.jpg








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: