پيرى!

12 07 2014

20140712-060301 PM-64981321.jpg
مشغول فيس تايم با مامان بودم، بهش گفتم كه خوشگل شده، لبخند رضايتى زد و خواست كه بگه تو هم همينطور، ولى خوب نتونست دروغ بگه، آخه واقعاً خيلي ايكبيرى بود قيافه م !! نميشد دروغ به اين بزرگى بهم بگه، اين بود كه گفت:» تو هم عزيزم بايد باسنت رو كوچيك كنى، حيفه آخه صورت به اين قشنگى دارى ولى باسنت بزرگه سنت رو بالا مى بره»!!!!!
البته بدون اينكه باهاش بحث كنم گفتم چشم مادر جان ، اگر كار ديگه ايى ندارى من برم دنبال كوچك كردن باسنم!!! نگفتم كه آخه مادر من كى و كجا متوجه رابطه ى كون و سن شدى ؟! هر چى باشه مادره ديگه ترجيح ميده چين و چروك و شكستگى صورت دخترش را نبينه و همه تقصيرها رو بندازه گردن كون بيچاره!!
به هر حال مادر است و اجراى دستوراتش واجب، اين شد كه تا تماس قطع شد راه افتادم رفتم پياده روى. منهم اينطور دلخوش كردم به رعايت حال مادر!!!
امروز كه ميرفتم آزمايشگاه سفارش مادر رو فراموش كرده بودم ، به همين دليل هم با كفش معمولى و كمى هم پاشنه داررفتم، ولى تو راه برگشت منتظر تراموا بودم كه يادم افتاد و با همون كفشها سه تاايستگاه را تا خونه پياده آمدم.
نتيجه ى عملى: تاول و ميخچه ى كف پا!
نتيجه ى اخلاقى: خيلى هم گوش به فرمان مادر نبايد بود!





بليت يك سره؟!

29 10 2013

توى حجم وسيعى از انواع دلتنگيها دست و پا ميزنم؛ دلتنگى براى دخترك كه سه ماه پيش بعد از يك سال و نيم تنها بيست و چهار روز با من بود و هى ميگويم تف به دنيايى كه سهم من ازش اينه كه دردونه ام را هر يك سال و نيم بيست روز ببينم و تازه اونهم شايد؛ دلتنگى براى مادر، يازدهم مارچ، دو سال ميشه كه نديدمش، همينطور خواهرم و بچه هايش؛
دلتنگى ديدار يك دوست قديمى كه شايد سالها در ايران باشى و نديده باشى ولى اينجا دلتنگش هستى، بدجور هم!!
دلتنگ تهران و خيابانهايش، حتى ترافيك و هواى آلوده اش؛
اين روزها همه اش فيلمهاى ايرانى تماشا ميكنم و باهاشون تو خيابانهاى تهران و گاه شهرهاى ديگر پرسه ميزنم و آه ميكشم!!
دلتنگ زبان مادرى؛ اصطلاحات و تكيه كلامهايى كه فقط اونايى كه ايران زندگى ميكنند ميفهمند؛ دلم تنگ شده براى فارسى حرف زدن، منظورم اين نيست كه اينجا اصلاً فارسى حرف نميزنم؛ نه تماس دائم با دردونه و مادر و خواهر و نگين و دوستان ديگر هست، ولى دلتنگ معاشرت رو در رو هستم؛ دوستى كه بهش تلفن بزنم و ازش بخواهم بياد خانه ام و بنشينيم دو تايى دل سير حرف بزنيم و درد دل كنيم !!
اين روزها ناخودآگاه ميان جملاتم كلمات فارسى مى پرانم!! اين روزها بسيار غريبه تر از پيش با اينها شده ام!! چيزى شبيه حسى كه گلى اينجااينجا گفته؛ اينكه من ميان اينها چه ميكنم؛ اينكه اگر صد سال هم با اينها معاشرت كنم باز هم برايم غريبه اند، انگار كه از دو جهان متفاوت باشيم؛
اينها خيلى خوب، مهربان و همراه هستند، خيلى زياد، اغراق نميكنم ، ريا و فريبكارى و از پشت خنجر زدن رابه طور معمول بسيار كمتر ميبيني ميانشان؛ اما… آه از اين «اما» كه وقتى پس از جمله ايى مى آي انگار پاك ميكند همه ى آنچه درش بوده و توفصط مى چسبى به آنچه بعد از » اما» ميشنوى!!!
و اما حس ميكنم چيزى كم است ؛
چيزى كه نميدانم چيست .
و دلم ميخواهد يك بليت يكسره به تهران بگيرم و برگردم اما!!!





بيست و سه ساله ميشود

7 09 2013

20130907-043521 PM.jpgجمعه شانزدهم شهريور ماه سال هزار و سيصد و شصت و نه حدود ساعت چهار صبح با دردى در ناحيه ى شكم از خواب پريدم،كمى هم حالت تهوع داشتم، همسر سابق را بيدار كردم و با نگرانى موضوع را باهاش مطرح كردم: » درد عجيبيه! نكنه وقتش باشه؟! » با خواب آلودگى گفت كه بيخود فكر و خيال نكنم، گفت كه حالا كو تا دوم مهر!! كه حتماً يه چيزى خوردم كه بهم نساخته و بگيرم بخوابم!! من هم گرفتم و خوابيدم!! حدود يك ساعت بعد وقتى درد دوباره اومد سراغم ، بلند شد و برام يه چايى و نبات درست كرد و بهم اطمينان داد كه بعد از خوردنش ديگه خوب ِ خوب ميشم!!
وقتى درد براى بار سوم به سراغم آمد، همسر سابق هم ديگه مطمئن نبود كه ميتونه مسموميت غذايى باشه، خوب مسموميت كه وقفه نميده به آدم !!
اونوقت ديگه همه اش چشمم به ساعت بود كه وقت بگذره و بتونم به مامانم زنگ بزنم، اگر اون ساعت روز جمعه بهش تلفن ميكردم قطعاً نگران ميشد، كلن مادر من بيش از هر چيز ديگرى استعداد نگران شدن دارد!!
به هر حال تا حدود ساعت نه باهاش تماس گرفتم و جريان را گفتم، با اينكه تقريبن خودم مطمئن بودم كه وقتش رسيده ولى تا تأييد مادر را نميگرفتم اين اطمينان كامل نميشد!!
گفت كه اى واى آره ، خودشه، اى واى، بچه داره بدنيا مياد!! گفتم خوب مامان اين بچه بالاخره قرار بود به دنيا بياد ديگه، دستخط كه نگرفته بوديم ازش تا ابد تو شكم من بمونه!! كه تازه اگر هم همچين قراردادى داشتيم من به همش ميزدم، خسته شدم خوب!!!
مامان و خواهر كوچيكه فوراً با ظاهرهاى آراسته خودشون را رسوندن و مادر گوشى تلفن به دست مشغول مخابره ى اين خبر به سطح فاميل شد!! اينطور شد كه دختر خاله ام كه ماما بود هم براى كنترل فراخوانده شد و خوب مخابره ى جديدترين اخبار هم در طول روز ادامه داشت!!
اين نى نى يجورايى اولين نتيجه ى فاميل حساب ميشد، در اصل نتيجه ى دوم بود ولى چون اولى بچه ى پسرخاله بود و كلن بچه ى پسرها مال خانواده ى مادريشون هستن پس بچك من هم ميشد مال خانواده ى مادريش كه همانا خاله و خاله زاده ها بودند و يك كمترش هم دايى ها!! و البته اين بچك واسه عمه بزرگه و دخترش هم خيلى عزيز و خواستنى بود؛
ساعت ده شب به پيشنهاد ماماى خانواده راهى بيمارستان شدم، فاصله ى دردها خيلى نزديك بود و با وجود اصرار من كه حالا صبر كنيم، دخترخاله با مهربانى ولى مصمم دستور داد كه:» ديگه بايد بريم»
در اين ميان خاله بزرگه هم تلفنى اعلام كرد كه من هم ميام و هر چه مادر گفته بود خواهر جان من گزارش را تلفنى اعلام ميكنم، گفته بود مرغ يك پا بيشتر ندارد و من ميام!!!
وقتى رسيديم بيمارستان خاله بزرگه نبود، من هم درد داشتم و مجبور بوديم بريم بالا، گفتيم خاله تو راهه، گفتن همينجورى هم زيادين دو نفر بيشتر نميشه همراهش بالا برن، معلوم بود كه دخترخاله ماما يكى از دو نفره و باز پرواضحه كه نفر بعدى مادر بود؛
وقتى رسيديم به طبقه ى مربوطه در كمال ناباورى خاله بزرگه را ديدم!! با ابخند به سمتم آمد و گفت آواره جون چطورى؟!!!! و اونجا بود كه فهميدم هيچ درى به روى خاله ى من بسته نيست!!!!
بعد من را در كمال سنگدلى به يك اتاق بردند و هر چه التماس كردم اجازه بدن يكى باهام بياد نذاشتن!! راستى جقدر قوانين مسخره ايى دارند اين بيمارستانهاى ما؟!! فكرش را بكنيد درد داريد و از اون بيشتر وحشت از اضافه شدن اين درد كه ديگه هر بچه ايى در موردش شنيده است و واقعاً نياز به يك همراه دارين ، ولى بايد تنها در يك اتاق منتظر باشى!! تصويرى كه از اونجا تو ذهنم مونده يك اتاق تاريكه در حالى كه مطمئناً اتاق تاريك نبوده!!! به محض اينكه روى تخت خوابيدم بي اختيار شروع كردم به اشك ريختن و وقتى ماماى جوان ازم پرسيد جريان چيه؟ همانطور كه عر ميزدم با التماس گفتم بذارين يكى بياد پيشم!! اونم گفت نميشه عزيزم آخه قوانين اجازه نميده، هر كارى داشتى ما هستيم خوب و من همينطور هر ميزدم كه من مامانمو ميخوام!!!
به هرحال ماماى جوان دلش برام سوخت و از طرفى چون با دختر خاله همكار بود، اجازه داد دختر خاله ماما واسه دقايقى بياد پيشم، ولى اونهم مدت زيادى نموند و يه كم نوازشم مرد و بهم دلدارى داد و گفت كه دكتر الان ديگه ميرسه و صبور باشم؛ و منهم گفتم كه دلم ميخواست يه دقيقه اين دردو بكشى ببينم باز هم ميگى صبور باش؟! و اون با لبخندى گوشزد كرد كه ماما هست و چقدر مورد زايمان ديده و بچه به دنيا آورده؟! و نفهميد كه ديدن كه بود مانند زاييدن!!!
دكتر بعد از معاينه گفت كه امكان زايمان طبيعى نيست و بايد سزارين شى و اين شد كه من را بردن به اتاق عمل، قرار بود جراحى به روش اپيدورال انجام شه؛ مراحل بى حسى نخاعى كه انجام شد درد هم كه ديگر امانم را بريده بود تمام شد؛
دكتر بيهوشى مرد بسيارمهربان و با حوصله ايى بود و در تمام طول جراحى به سوالاتم پاسخ ميداد و باهام صحبت ميكرد، من هم ثانيه اييا ش گزارش ميخواستم، چون با يك پارچه جلوى ديدن جراحى را گرفته بودند، ميگفتن اگر ببينى شكمت بريده ميشه ممكنه غش كنى!! و هر چه گفتم خوب اون قسمتشو نگاه نميكنم فقط لحظه ايى كه بچه را ميخواين در بيارين را نگاه ميكنم نذاشتن!! دكتر در مورد جنس بچه ازم پرسيد كه گفتم نميدونم و منتظرم بيينم چى ميشه؛
دكتر گفت :» خوب سرش اومد كه پسرونه هست و درست چند لحظه بعد گفت ، نه دخمله اين» نگاه كردم به ساعتى كه تو اون سالن سرد و بزرگ و سمت چپ تخت عمل بود، دقيقاً يك نيمه شب؛ هفدهم شهريور
دكتر پرسيد كه حالا اسمش چيه؟ گفتم دردونه، مكث كرد، گفتم قشنگه؟! همينطور كه موهامو نوازش ميكرد گفت، خيلى، هم دردونه قشنگه و هم آواره؛
همون وقت پرستار دردونه را كه تنش انگار با يه ماسكسفيد پوشيده شده بود و چند لكه خون هم روى بدن و صورتش بود از سمت راست نشانم داد و گفت :» آواره، دخترت را ببين» راستش دردونه اصلن نوزاد خوشگلى نبود ولى من حتى بعد از بيست و سه سال ، وقتى اون لحظه را تصور ميكنم به نظرم زيباترين موجودى مياد كه تا اون لحظه ديده بودم!!
وقتى از اتاق عمل بيرون آمدم، مامان و خاله بزرگه و دختر خاله پشت در بودن و مامانم با خنده ايى كه روى تمام صورتش پهن شده بود بهم گفت:» واى آواره دو تا چال خوشگل رو لپاش داره» و مت در حالى كه ميخنديدم فكر ميكردم كه طفلى مادرم از شدت اضطراب و خوشحالى متوهم شده!! آخه چشمهاش هميشه ضعيف بودن و وقتى تو محل راه ميرفتيم هميشه به ما گوشزد ميكرد كه در صورت مشاهده ى آشنا بهش بگيم چون خودش قادر به تشخيص نيست!! حالا چطور تو چند ثانيه نه يك چال بلكه دو تا چال تو صورت يك نوزاد دو كيلو و هفتصد و بيست گرمى ديده؟!!
ولى مامانم درست ديده بود و دردونه هنوز هم اون چالهاى خوشگل را روى صورتش داره؛
فردا دخترك بيست و سه ساله ميشه و من شش سال از دادروزهايش كنارش نبودم؛ ولى الان وقت غصه نيست؛ من خوشحالم براى بودنش؛
او زيباترين هديه ى زندگي به من است؛





Miss you mom

12 08 2013

20130812-094736 PM.jpg
ده يازده ساله بودم كه به اصرار خودم همراه خاله كوچيكه به خانه اش رفتم كه شب را اونجا باشم؛
گذر از خيابان سى و پنج كه خانه ي مادر بزرگ بود به بيست ( منزل خاله كوچيكه) كافى بود تا دلتنگ مادر بشم و هنوز نرسيده گوشى تلفن را بردارم و بگم» مامان بيا دنبالم دلم تنگ شده»!! كه البته مامان گفت خجالت بكش الان ميخوابى فردا هم بر ميگردى؛ با اشك و دلتنگى و به اميد هر چه زودتر گذشتن زمان خوابيدم؛
حالا اينجا منِ چهل و چهار ساله همانطور مامانم را ميخواهم، همانطور دلتنگشم ؛
چقدر بايد بخوابم تا فردايى بيايد كه شبش او را در كنارم داشته باشم ؟





تولد مامان

7 05 2013

20130507-045629 PM.jpg
از «پ» خواسته بودم صبح تا از خواب بيدار شد بياد خونه ى من، گفتم ميتونيم با هم صبحانه بخوريم، البته هدفم صبحانه خوردن نبود، كه اين در اصل باجى بود كه بهش ميدادم تا حاضر شه صبح روز يكشنبه زود از خواب بيدار شه و راه بيوفته بياد اينجا تا بتونم سورپرازى براى مامانم داشته باشم!!
پانزدهم ارديبهشت روز تولد مامانمه؛ در واقع روزِ هستىِ منه؛
و من بخاطرش از مادر بزرگم سپاسگزارم، البته سهم پدربزرگ هم از سپاسگزارى محفوظ هست!
به هر حال هنوز ده صبح نشده بود كه «پ» زنگ زد و من هم يعد از جند دقيقه ايى تمرين با او به مامانم تلفن زدم و گوشى را به «پ» دادم ، اونهم با لهجه ى بامزه گفت » تولدت مبارك» و از اونطرف قهقهه ي مادر….
قرارم اين بود كه اين مطلب عصر روز تولدش نوشته و پست شه ولى اون روز را با همزبان و بوبى ساحل بوديم و وقتى برگشتيم من نيمه جونى بيش نداشتم!! روز بعدش هم كه مدرسه و بعدش باز كمتر از نيمه جون!!

درخواست نوشته: ميخواستم فايل صوتى تولد مباركى كه » پ» گفته بود را ضميمه كنم، بلد نبودم، اگه كسى ميتونه كمك كنه ممنون ميشم.





مادر من !!!

5 01 2013

20130105-050358 PM.jpg
نميدونم اين خصلت مادرانه ست كه وقتي بيقرارى ، وقتى ترسيدى يا نااميدى ، فقط اونه كه ميتونه آرومت كنه يا اين ويژگىِ مامان منه ؟!!





مرسى كه هستى

29 12 2012

20121229-023217 PM.jpg

جارو برقىِ قرمزم ديگه مثل روزها و هفته هاي اول كار نميكنه، ديگه جون ميكنه و كار ميكنه!! بى هيچ شوق و هيجان؛ درست مثل خودم شده ، من هم بى حوصله ام جون ميكنم تا يه كارى را انجام بدم ، تقريباً هر روز بزور خودمو از تخت پرت ميكنم بيرون !! راستي راستى پرت ميكنم !! نه اينكه مثل آدم بيام بيرون !!
هر شب تصميم ميگيرم از فردا برنامه ريزى كنم زندگيم را ؛ و هر روز چنان خسته و داغون از خواب بيدار ميشم كه اصلاً مغز بيچاره جرأت نكنه قول و قرار شب قبل را بيادم بياره !!
ياد دوران مدرسه ام ميوفتم اين روزها ، هيچوقت درس نميخوندم و تقريباً هميشه بهش فكر ميكردم ، هميشه ميخواستم از شنبه شروع كنم و خوب هيچوقت اون شنبه نيومد!!
ياد روزهاى دانشجويى ام هم زياد ميوفتم اين روزها، درس داشتم و نميخوندم ، اون روزهايى كه دردونه كوچولو و شيرين بود كه آرزو ميكردم ايكاش درس نداشتم و نصف روزم را باهاش به بازي ميگذروندم، كه حسرت اين آرزو انگار هنوز هم برايم باقى مونده؛
اين روزها اصلاً خوشحال نيستم ، حتى بيشتر هم غمگينم،
اين روزها بدجورى بيقرارم ، بدجورى خسته ام .
اين روزها اما هيچكس متوجه نشد كه حالم خوب نيست ، هيچكس جز مادرم ، كه با وجود تلاش براى فريب دادنش باز هم اون بود كه فهميد ، مثل هميشه!!
درست همون موقع كه من چندخطى از اين پست را نوشته بودم ، فهميد كه خوشحال نيستم.
حس ميكنه اون همه چيزو، چونكه بهترينه
دوستت دارم مامان
مرسى كه هستى





ذهن مادر

9 07 2012

خاطره ى بعضى لحظات هيچوقت از ذهن آدم پاك نميشن ، براى هر كسى اين لحظه ها وجود داره ، بعضيهاشون لحظه هاى شاد برخى هم اندوه ؛ هر دو هم بسيار قوى و محكم حك ميشن تو ذهنمون و هراز چندگاهي به سراغمون ميلن ؛
خاطره تولد دردونه يكى از اون لحظات فراموش نشدني براى منه ، اون لحظه كه دكتر مهربون بيهوشى اعلام كرد كه دختره پانته آو پرسيد اسمش چيه و من هم بى هيچ مكث و ترديدى گفتم كه دردونه ست و همون لحظه صداى » ونگ » و نگاهم به ساعت » درست يك نيمه شب » و چند لحظه بعد پرستار يه بچه فسقلى پيچيده در يك پارچه سفيد را كه انگار رو صورتش را واكس سفيد زده باشن اورد و گذاشت نگاهش كنم ؛دردونه بى تفاوت ولى نگاهم ميكرد !!
اما از من خوشحال تر مامانم بود كه يجورى خوشحالى ميكرد انگار تو عمرش نوزاد نديده و من و خواهرم همين قد و قواره كه هستيم بدنيا اومديم !!!
خواهرم هم كه به نظرش ميومد دردونه زيباترين و خارق العاده ترين بچه زاده شده در دنياست !! و من هيچوقت نفهميدم چرا؟!!
بتنظر ميرسه كه دردونه دو كيلو هفتصد گرمى ما با كله بى مو چندان خوشگل كه نبوده هيچ ، زشت هم بوده ، اينو از ايجا متوجه شدم كه وقتى دو ماهه شده بود يكى از دوستام تو صحبتهاش گفت كه الان چه خوشگل شده يادته اولش كه بدنيا اومد چقدر زشت بود !!!! و بعدها حدس زدم او جمله اول را هم گفت كه بتونه نظرش را در مورد زشت بودن دختركم بگه !!! البته من مثل مادر و خواهرم طفل را سفيد برفى و سيندرلا نميديدم ولى حقيقتاً به چشمم زشت هم نمي آمد و نمى آيد يه كم شوكه شدم و بين خودمون بمان. دلم ميخواست خرخره او دوستمو بدم به هند جگرخوار بجوه ، چون اول اينكه خودم كلاً از خشونت و صدمه زدن به ديگران خصوصاً مدل خونريزيش عاجزم و دوم هم گفتيم هند ظاهراً از خون و خصوصاً جوارح بدن انسان بدش نمياد ؛
به هر حال چون نه هند جگرخوارى در كار بود و نه مطابق اصول دموكراسى ست كه خرخره كسى براى ابراز نظر جويده بشه ، منهم با لبخند ماسيده بر لب از گفته دوست عزيزم گذشتم ، اما بعدتر فكر كردم تا نباشد چيزكى مردم نگويند چيزها !!!
هر چند اين مثل هيچ ربطى به مورد زشتى طفل من نداشت ولى من نتيجه گرفتم يك مادر نميتونه بچه ى خودشو زشت ببينه و احتمالاً حق بادوستم بوده دخترك اولش زشت بوده ولى حالا داره روز به روز خوشگل تر ميشه ؛





والد سرزنشگر

9 07 2012

اين خارجيها همه چيشون خارجيه !!! نه به اينكه وقتى كفش پاشونه در نميارن و نه اينكه وقتى هم در ميارن ديگه نميپوشن!! اصلاً هم محل خارجى بودنشون مهم نيست ها ، يعنى به جز خودمون ، باقى همه روزها مثل ما با كفشن و شبها كه ميان بالا ، اگه بخوان يه سر دوباره بيان پايين يا وقتى ميرن حمام و يا دستشويى پا برهنه يا با جورابند !! حالا من نصف شبها وقتى در حال انفجار به اجبار دل از تخت ميكنم و ميخوام برم دستشويى كور مال كورمال ميگردم دمپايى هامو پيدا ميكنم و مواظبم يه وقتى پامو رو زمين نذارم ، از من بدتر همشهريه كه يه وقتهايى كه مياد در اتاق ، تو اون وقتهايى كه تو كماى چند ساعته ميرفتم و گريان و گيج دراتاق را باز ميكردم و اصلاً هم حواسم نبود پابرهنه ام ، اون تو اون حال قبل از هر چيز انگار فقط پاهاى منو ميديد چون سريع ميگه : برو كفش بپوش !!! بعد يادش ميوفتاد بپرسه چته ؟!!!
من اما همچين يه كمى ته تهاى دلم بدم هم نميومد كه مثل اينا راحت باشم و واسه خودم شرتى پرتى بگردم !!! و اينقدر نگران كثيف و تميز نباشم ؛ چند بار هم كه از بيرون اومدم و هنوز جوراب پام بود به خودم گفتم خوبه برم يه سر همينطور دستشويى كه مامان دادش درميومدكه :» نه تورو خدا مادر پابرهنه نرو ، هزار تا بيمارى ميگيرى » منم شاكى كه » متمان تورو خدا ولم كن پابرهنه نميرم و لباسامو تند و تمد ميشورم و جمع ميكنم و … مرض گرفتم ، اينا هيچكدوم از اين كارها رو هم نميكنن سر و سالم هستن » ولى چه كنم از دست اين مامانم كه وقتى اينجورى ميگه با اينكه دو هزار تا غر ميزنم و چهار هزارتا دليل ميارم واى ديگه حتى اگر اون كار را هم بكنم بهم نميچسبه !!!
امروز بارون گندى بود ، مجبور بودى كتى چيزى بپوشى كه خيس نشى عوضش خيس عرق ميشدى ، اين بود كه وقتى از پايين اومدم بالا علاوه بر كاپشن و شلوارم كه بارون خورده بود بلوزم هم خيس بود و من هم همه را در اوردم و لباس خواب پوشيدم كه يه كم استراحت كنم و بعدش برم حمام ، بدون فكر و اعلام جورابهام را در نياوردم و قبل از اينكه مامانم متوجه چيزى بشه پريدم تو دستشويى !!! يعنى حتى در اتاق را هم باز گذاشتم !!!
و اين شد كه پابرهنه رفتن را تجربه كردم !!! حالى داد كه نپرس!! البته تا وقتى مادره نفهميد ، وقتى داشتم اين متنو مينوشتم اونم فهميد چى شده و درشت از اون موقع قسمت پنجه كف پاهام ميسوزه و پاشنه هام هم حس ميكنم خشكى زده!! هميشه همينطوره هر وقت هر وقت يه كار مخالف ميل مادرم انجام ميدم كه هميشه هم كارهاى پر از لذت هستن وسط عيش يا آخرش يا بعدش با سرزنشهاش حالمو ميگيره !!!!
اينه كه تموم زندگيم يه جورايى به حالگيرى گذشته !!!





تولد اينترنتى

15 05 2012

20120515-093223 PM.jpg
از پارسال مامانم يه كار ابتكارى و خيلى قشنگى را شروع كرد : شهريور سال گذشته دومين سالى ميشد كه دردونه روز تولدش را خارج از ايران و دور اون بود ، مامانم هم روز تولدش كيكى و شمعى و دور همى به رسم هر سال و عكس و خلاصه نيمچه جشن تولدى براش گرفت ؛ بعد يادش افتاد كه من هم الان چند سالى هست كه روز تولدم كنارش نيستم !! اين بود كه امسال براى من هم جشن تولد گرفت ، مال من اما نسخه جديد بود و و و بهينه شده ! كيكى و شمعى و جمعى و البته صدا و تصوير !!!
همه جلوى دوربين جمع شده بودن از اونور و منم از اينور !!! اونا برام آهنگ تولد ميخوندن و من در پوست نميگنجيدم از شوق !!! يعنى در پوست نگنجيدن را با همه وجودم حس كردم ،
يجورايى زيباترين تولدى بود كه داشتم .
يجورايى با احساس ترين مادر دنيا را دارم .








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: