بدرقه

29 07 2013

20130729-093606 PM.jpg

صبح روز پنجشنبه بيست پنج جولاى دخترك برگشت و منو با جاى خالى خودش تنها گذاشت؛ شنبه آش پشت پا هم برايش پختم!
دو روز اول كه فقط قرص خواب خوردم و خوابيدم، وقتهايى هم كه بيدار ميشدم تا چشمم ميوفتاد به جاى خاليش تو خونه، اشكهام سرازير ميشدن. از يكشنبه حال و روزم كمى بهتره ، يعنى اين بغض لعنتى كمتر شده ولى هنوز دلم نمياد نشونه هاشو جمع كنم؛ مايع لنز و جاى لنزش تو دستشويى، لباس خوابش كه تا كردم، گذاشتم كنار خودم تو تخت و هر شب بوميكنمش و ميبوسمش، بيسكوييت نمي خورده ى ميلكاش زير ميزِ تو هال و از همه بدتر: جاي خالى لياسهاش تو كمد؛وقتى يادم ميوفته كه خيلى كارهايي كه قرار بود بكنيم و وقت نشد، قلبم تو سينه فشرده ميشه و دردم مياد و آه ميكشم، هر بار كه در يخچال يا فريزر را باز ميكنم، افسوس ميخورم كه اى واى ديدى واسه بچه م اينو درست نكردم؟!
به هر حال هنوز درد ميكشم هر چند كمتر شده و براى تحملش نيازى به بالا انداختن چند تا تمازپام نيست ؛
سخته خيلى سخت





چهارده روز!!!

18 06 2013

چهارده روز ديگه دخترك تو بغلمه، دلم غش ميره وقتى بهش فكر ميكنم، امروز صبح بهش گفتم :» قربون اون خنده هاى قشنگت برم» گفت كه لوسش نكنم، ولى من لوسش نميكردم، دردونه راستى راستى قشنگ ترين خنده ى دنيا را داره؛ خودتون قضاوت كنيد.
براى پسرى كه هنوز نديده ام : پسرك حسودى نكنى يه وقت، هنوز خنده هاى تو را نديدم، وقتى ببينمت در مورد خنده هاى تو هم مى نويسم !!

20130618-050235 PM.jpg





شكلات و خاطره

13 04 2013

20130413-015721 PM.jpg

دلم واسه گُلى و مامانش تنگ شده؛ گُلى همون گلدنِ www.goldenverstand.wordpress.comخودمونه كه از اين پس به اختصار گلى ناميده ميشود!! و البت مامانش هم ميشه مامان گُلى؛ كه اتفاقاً خيلى هم برازندشه ، امروز يعنى همين دقايقى پيش با همراهى » م» آخرين قطعات از بسته ى شكلات بلژيكى كه برايم سوغات آورده بودند را به صرف دو فنجان قهوه ى خوش طعم به اتمام رسانديم، و اين خودش دليل ياد آورى دلنشينى از اون دو سه روز با اونها بودن بود كه به سرعت چند ساعت گذشت و خاطره ايى به عمق چندين ساله در ذهنم باقي گذاشت؛








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: