جدايى شورانگيز

28 08 2012

20120828-081202 PM.jpg

مارتينا :» من از اينجا برم دلم تنگ ميشه »
اسكوتى با پوزخند حرفش را تكرار ميكنه !
چشمهاشو گشاد ميكنه و با قيافه ى جدى ميگه » جدى ميگم ، يكسال اينجا زندگى كردم » به مارتينا لبخند ميزنم و ميگم كه حق داره ، ازش ميخوام كه وقتى رفت گاهى سرى به ما بزنه ، ميگم كه دلم ميگيره وقتى بره از » اينجا» . فكر كردم بزودى خودم هم بايد برم ، اصلاً هر كى مياد » اينجا» آرزوش هر چى زودتر از اينجا رفتنه ، من اما از وقتى نصفه اتاقم را گرفتم خيلى بهم سخت نگذشته ، نه اينكه سخت نگذره ها ؟!! ولى سختيهاش اونقدر نبود كه بخواد فراريم بده ، عوضش خيلي عادت كردم ، به كارمندها و ساكنين ؛ انگار يك خانواده ى بزرگ كه زير اين سقف زندگى ميكنه !! دلم ميگيره و نميگيره !!
هم خوشحالم و هيجان زده از شروع يك زندگى جديد و هم افسرده و دلتنگ جدايى از آدمهايى كه تو سخت ترين و گندترين لحظات در كنارم بودم و همراهيم كردن و هنوز هم اين همراهى هست ،، ديشب شان بدون اينكه بخوام كلى تو اينترنت گشته بود و آدرس مغازه ايى كه بتونم اجناس ارزان منزل بخرم را پيدا و يادداشت كرده بود ، كارلا صبح اصرار ميكرد كه اگه كارى هست كه ميتونه برام انجام بده را حتماً بگم ، لئون همچنان گوش به زنگه و راهنماييها و كمكش ادامه داره ، همشهرى و بچه آبادان مشغول رنگ زدن خونه هستن ، بچه آبادان با يه دلسوزى مراقب ِ كه من حتى المقدور كمتر خرج كنم !!
ونسا همچنان داوطلبه كه كمكم كنه ؛
روزى كه بخوام از » اينجا » برم روز خيلى سختى ميتونه باشه،
شايد هم واسه همينه كه امروز يكبار بيشترسعى نكردم با اداره سوشيال تماس بگيرم و بگم هر چه زودتر بهم پول بدهند !!! كه اونم ناكام موند !!!؟
دوست ندارم به رفتن فكر كنم . فعلاً ميخوام از شوق خونه دار شدن بدون فكر كردن به جدايى لذت ببرم ، همين .





خاله ها

1 07 2012

من عاشق خانواده ام هستم ، با خانواده مادريم كه بزرگ شدم، دختر خاله و پسر خاله هام برام فقط يه دختر خاله و پسر خاله نيستن ، يه حسى خيلى عميقتر هست ميونمون ؛ سه تا خاله دارم كه هر كدومشونو يجور عاشقم ؛
چند روز پيش با oovoo با مامانم صحبت ميكردم كه گفت ديرتر دوباره بيام چون خاله ها ميخوان باهام صحبت كنن ؛گفتم باشه ولى تصميم نداشتم برم ، فكر كردم تو اين حال و هوا آخه حوصله ى نصيحت و سرزنش نداشتم ؛ خودم اونقدر اين روزها خودمو سرزنش ميكنم كه راستى جايى براى سرزنش ديگران نيست ؛ پيش داورى كرده بودم ، درست به اين دليل كه خودمو فقط و فقط سزاوار سرزنش ميدونم ؛
وقتى مامى زنگ زد ناگزير رفتم پايين ، آخه تو اين خراب شده ى بالا اينترنت نيست !!! كه اگه بود من ديگه پايين كاري نداشتم؛
تو خونه مامان من اگه يه چيزى اشكال پيدا كنه ، قرنها طول ميكشه تا درست شه !!! فقط چند سال اول مامانم منتظر ميمونه بلكه يه فرجى شه و دستگاه خودبخود درست شه !!!! سالهاي بعد از اونم ميگذره تا تصميم بگيره و به بلدِش زنگ بزنه ؛ بعد از اون طى قرنها ميخواد يه روزى بگرده و اين بلد را پيدا كنه !!!
و اين تا وقتى كه من سر و كله ام پيدا شه ادامه داره !!!! حالا فعلاً گوشى هدفون و همينطور بلندگو خرابه ؛ براى مكالمه با خاله ها در حالى كه همديگه را ميديديم ، و من اونها را ميشنيدم ولى اونها صداى من. نداشتن ؛ يعنى مدتيه مكالمه با مادر اين شكليه !!!
اين بود كه من بايد مينوشتم و اونه حرف ميزدن ؛
بر خلاف تصورم نه تنها شماتتم نكردن طورى دلداريم دادن و تلاش كردن منو بى تقصير نشون بدن كه انگار باورم شد ، در حالى كه تقريباً با هم تند و كند حرف ميزدن و دلداريم ميدان ؛
تند و كند چون خاله كوچيكه كلاً مدل slow motion حرف ميزنه ، و برعكس خاله وسطى ، تصويرى كه از اون تو ذهنم مياد وقتى شروع ميكنه با هيجان حرف زدن ، پلنگ صورتيه وقتى اره برقى دستشه !!! بى وقفه ميگه !!! اگه ميون صحبتش خونت آتيش بگيره فرصت نميكنى بگى آتيش !!! اين بود كه براى اولين بارا خرابى هدفون خوشحال بودم ، اينطوري ميتونستم من هم چيزى بگم ، هر چند اونا فرصت نميدادن تا خواهر زاده ام نوشته ها را كامل بخونه ولى در نهايت با چند ، كه نه چندين وقفه خونده ميشد و اينطورى اين مونولوگ خاله ها يه جوري ميشد ديالوگ !!!
نميتونم بگم جقدر از بودنشون و از مهرشون خوشحالم ؛ و چقدر موفق بودن تو آروم كردنم ؛ وقتى ارتباطم قطع شد به شكل غريبى آروم بودم ؛ و اگه اون لينداى جنده يه ساعت بعدش گُه به حالم نزده بود ، شب آروم راحتي را ميگذروندم .
من عاشق خاله هام هستم ؛
پوزش نوشت : دوست ندارم از واژه هايى مثل جنده و اينا استفاده كنم ، ولى ليندا را كنار هر كلمه ى ديگه ايى گذاشتم ديدم نه مطلب را ميرسونه و نه حرصم خالى ميشه ، امتحان كردم » لينداى كثافت » ، » لينداى گه » ، » لينداي عقده ايي »
…. نه راستش با » لينداى اَن » هم امتحان كردم ولى هيچكدوم مثل لينداى جنده نشون نميداد چقدر حرص اين زنيكه به دلمه .





مادرى

13 05 2012

ماندالا مطلبى در مورد روز مادر نوشته بود خيلى دردناك ولى واقعى. اونقدر واقعى كه خيلى فكرم را مشغول كرده ، اين بود تصميم گرفتم اين مطلب را بنويسم ؛ بنويسم كه چرا فرزند بودن اينقدر سخته ؟! ولى ديدم واقعيت اينه كه مادر بودن هم سخته ،ولى ميخوام صادق باشم ، ميخوام دل مادرم رانشكنم و ميخوام دلم را نشكنه دردونه ، و شكنن دل دردونه ام را و نشكنه مامانم دلم را !!!! ميخوام بگم دردسر وقتى شروع ميشه كه مادر نميخواد قبول كنه كه اين بچه ديگه بالغ شده ، كه اون مادر دخترشه ، فقط مادر ، مادر يعنى عشق بى انتظار ، مهرى كه ميدى و ازش سرشار ميشى ، من شايد نفهمم دردونه را خيلى وقتها ، شايد موافق كه نه اصلاً مخالف شيوه زندگى اش باشم و نتونم تشويق كنمش به آنچه ميكند ، ولى هميشه كنارشم ،
اينكه اون چه ميكنه و چى ميشه تاثيرى در احساس و رفتارم با اون نداره .
ايكاش مادرها بتونن اينطور دوست داشته باشن تا دل هيچ دخترى نگيره و دل هيچ مادرى نشكنه ….
مادرى سخته خيلى سخت !!!
تقديم به مادر دوست عزيز وبلاگ ماندالا








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: