تولد پدر كارلا

12 09 2012

20120912-072219 PM.jpg

هفته ى گذشته يك روز صبح كه اومدم پايين نيكول صدايم زد و پرسيد كه روز دوشنبه قراره خودش و كارلا و همشهرى شام برن بيرون ، پرسيد منهم ميخوام برم ، گفتم كه آره ، چرا كه نه ! گفت پس دوشنبه ساعت شش همينجا قرارمون ، قبول كردم بى كنجكاوى !! بعد ترش از همشهرى پرسيدم ميدونه جريان اين شام چيه ؟! اونم چيزى نميدونست !!! و اون هم چيزى نپرسيده بود !! حالا من نپرسيدم چون فكر ميكردم اون ميدونه ولى موندم اين چطور هيچى نپرسيده ؟!!!
دوشنبه همون روزى بود كه من پرده خريدم و از ساعت نه صبح تا چهار بعد از ظهر تو رفت و آمد بودم و خلاصه تو وضعيت نيمه هلاك خودم را به «اينجا » رسوندم ، ب نيكول گفتم دارم ميميرم ميخوام برم بالا يه استراحتكى بكنم ، تاكيد كرد كه پس ساعت شش پايينم ديگه !! كفتم خيالش راحت و حتما ميام ؛
ساعت شش كه رفتم پايين ديدم كارلا اين گوشه و اون گوشه مشغول صحبت با چند نفر از جمله مارتينا هست ، مارتينا بعد از صحبت با كارلا آمد كنارم و ازم پرسيد تو هم براى شام مياي ؟! گفتم آره ، گفت كه من هم ميام و همين الان فهميدم ، كلى هم خوشحالى كرد ، ساعت از شش گذشته بود كه كارلا ده نفر شمرد ( يعنى شمارشمون كرد) و يك دو سه راه افتاديم . يه مرد از اتيوپي و عاشق آبجو، يك مرد هلندى چاق كه حسابى قاطى داره ، يهو شروع ميكنه به گفتن يه جمله پشت سر هم و همينطور صداش اوج ميگيره !! يك زن آفريقايى ساكت كه مثل يليل هلندى حرف ميزنه اما هر وقت بخواد !! هر وقت هم نخواد كلاً خودشو ميزنه به اون راه!! مارتينا ، همشهرى ، يك مرد سياه چرده كه همه ى ماه رمضان روزه گرفت و در ضمن علاقه ى زيادى به آبجو داره !!( اينو همون شب فهميدم ) يك مرد جوان مراكشى كه اون شب فهميدم بيش از سه سال هست كه «اينجا» ست . نيكول ، كارلا و من . كارلا يك رستوران ايتاليايى پيدا كرد و نشستيم ؛ بعد علت اين شام را اينطور اعلام كرد :» پدرم شصت ساله شده و به اين مناسبت به من پول داد و خواست تعدادى از افراد » اينجا» را براى شام به رستوران ببرم » گفت كه هر كس هر چى دوست داره ميتونه سفارش بده همراه به نوشيدنى و بعد از اون هم دسر !! من لازانياى بدون گوشت با سبزيجات همراه با شراب سفيد سفارش دادم ، تو لا زانيا بادمجان بود و واقعاً از مزه اش لذت بردم ، اونقدر كه با وجودى كه خيلى زياد بود دلم نيامد حتى از يك قاشقش بگذرم و تا آخرش خوردم !! وسطهاش هم كه شرابم تموم شد يك كوكاى لايت خواستم !!! براى دسر هم بستنى با خامه و موز !!! وه خيلى چسبيد !!! بيشتر از خوردن راستش شب زيبايى بود ، هر كى يه خاطره تعريف كرد ، من هم در مورد اسكوتر سوارى همان روز گفتم ، كارلا غش كرده. بود از خنده !!!
كلى عكس انداختيم و هركس روى كارتى كه كارلا گرفته بود براى پدرش چيزى نوشتيم و تشكر كرديم !!
من هم واقعاً ممنونم از پدر كارلا كه بدنيا اومد .به كارلا قول دادم در مورد پدرش بنويسم ، هر چند نه كارلا و نه پدرش نمى تونن بخونن !!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: