پيرى!

12 07 2014

20140712-060301 PM-64981321.jpg
مشغول فيس تايم با مامان بودم، بهش گفتم كه خوشگل شده، لبخند رضايتى زد و خواست كه بگه تو هم همينطور، ولى خوب نتونست دروغ بگه، آخه واقعاً خيلي ايكبيرى بود قيافه م !! نميشد دروغ به اين بزرگى بهم بگه، اين بود كه گفت:» تو هم عزيزم بايد باسنت رو كوچيك كنى، حيفه آخه صورت به اين قشنگى دارى ولى باسنت بزرگه سنت رو بالا مى بره»!!!!!
البته بدون اينكه باهاش بحث كنم گفتم چشم مادر جان ، اگر كار ديگه ايى ندارى من برم دنبال كوچك كردن باسنم!!! نگفتم كه آخه مادر من كى و كجا متوجه رابطه ى كون و سن شدى ؟! هر چى باشه مادره ديگه ترجيح ميده چين و چروك و شكستگى صورت دخترش را نبينه و همه تقصيرها رو بندازه گردن كون بيچاره!!
به هر حال مادر است و اجراى دستوراتش واجب، اين شد كه تا تماس قطع شد راه افتادم رفتم پياده روى. منهم اينطور دلخوش كردم به رعايت حال مادر!!!
امروز كه ميرفتم آزمايشگاه سفارش مادر رو فراموش كرده بودم ، به همين دليل هم با كفش معمولى و كمى هم پاشنه داررفتم، ولى تو راه برگشت منتظر تراموا بودم كه يادم افتاد و با همون كفشها سه تاايستگاه را تا خونه پياده آمدم.
نتيجه ى عملى: تاول و ميخچه ى كف پا!
نتيجه ى اخلاقى: خيلى هم گوش به فرمان مادر نبايد بود!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: