اين روزها

12 12 2013

20131212-023007 AM.jpg
حدود دوسال پيش، زمانيكه بعد از پنج ماه به هلند برميگشتم، مصمم به شروع يك زندگى جديد بودم، يك زندگى با نگاهى تازه ؛
«زندگى در غربت ساده نيست» اين جمله نه فقط براى من و امثال من كه اينجا تنها هستيم صادق است كه من خانواده هايى را ديده ام كه نه فقط شامل يك زوج و فرزندان ، بلكه بزرگتر : خاله ، عمو و خاله زاده و …
همگى مهاجرت كرده اند ولى باز هم ميتوانند خوب اين جمله را نفس بكشند؛
براى ساده تر كردن مهاجرت با خود فكر كردم كه بايد مردم و فرهنگ اينجا را آموخت، بايد بيشتر با اينها معاشرت كنم.
ميخواستم زبانشان را خوب ياد بگيرم، عادات و خلق و خويشان را هم.
اتفاقاً شرايط شش ماهه ى اول ورودم هم اين خواستن ها را آسانتر و ممكن تر كرد برايم؛
اونجا بود كه ديدم اينها چقدر مهربان و همراه هستند. ديدم كه چگونه با خلوص نيت در يارى كردنت پيشقدم ميشوند.
وقتى خونه ى خودم را گرفتم تا مدتها تنها معاشرانم معدود دوستان هلنديم بودند و من هيچ احساس دلتنگى ميكردم، حتى گاه احساس آرامش هم داشتم، آرامش از حرف و حديثهاى دوست و رفيق هاى ايرانى، از گله گذاريها و توقعاتشان، كه در ميان اين ديگران ، نبود.
به مرور با چند هموطن آشنا شده و رفت و آمدكى هم آغاز شد، به مرور گفتگو با اين تازه آشنايان لذت بخش تر شد، و به مرور جمع دوستان بيگانه كسل كننده!!
صحبت با هموطنى كه با علاوه بر زبان آشنا، فرهنگ و درك آشنا دارد كجا و گفتگو با بيگانه اى كه هيچ چيز از احساسات جمعى سرزمينت نميداند كجا؟!
اينها خيلى خوبند، خيلى ؛ ولى من اين روزها همه اش دلم صحبت با يك هموطن را ميخواهد، كسى كه باهاش تاريخ مشترك داشته باشم، كسى كه وقتى همراه با داريوش همخوانى ميكنم » ياد تو هر جا كه هستم با منه» با من بخونه و بفهمه كه اين يادى كه همه جا با منه، همه ى آنچه در گذشته جا گذاشته ام هست، همه ى خاطرات كودكى و جوانى !! كه با من همراه شه و بخونه ؛
اين روزها همزبان كم پيدا ميشود.








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: