من بَدم بد

29 08 2013

20130829-080932 PM.jpg
حالم خوب نيست، حالم اصلاً خوب نيست، يك روز در ميانم در تخت ميگذرد، در حالتى شبيه خفگى روحى؛ بغضى در وجودم، در سينه ام، حسى مثل انفجار درونم را آشوب ميكند و در عين حال ميخواهد خفه ام كند؛
احساس خستگى مفرط ؛ خسته ام ديگر از اين همه خستگىِ بى دليل؛ از اين احساس ناامنى مدام كه هر ثانيه هجوم مى آورد به ذهنم ؛ و حالا تهوعى كه نه از جانب شكم كه از سوى سر به دهانم جاريست ؛
ايكاش … آه ايكاش …
حتى ديگر قادر به خواستن هم نيستم ، نميدانم چه ميخواهم، تنها ميدانم كه اين كه هستم را نميخواهم؛
خسته، غمگين، ناامن و «بد»
انگار پر شده ام از هر مفهوم بدى ؛ اين همه بديست كه مثل خوره از درون مي جودم و ميخراشدم و من درد ميكشم و هيچ درمانى هم نيست؛





پدر و آمستردام

18 08 2013

20130818-053236 PM.jpg
چهارشنبه چهاردهم آگوست يه وقتي ميان نه تا ده صبح :
تو تخت در حال نوشيدن قهوه ى صبحگاهى، وبگردى، فيسبوك و توييتر بودم كه همه اينها محو شد و گوشى با شماره ى غير قابل نمايش زنگ خورد؛اونطرف خط سابينه مددكار بابام بود، گفت كه كارهاى انتقال پدرت به آمستردام انجام شده و فردا بايد بياى دنبالش! بعد از كلى خوشحالى و تشكر و اينا قرار روز بعد را گذاشتم كه قبل از ظهر اونجا باشم، محل جديد ساعت دو منتظر بابا بودن؛
همانطور هيجانزده به پسرخاله زنگ زدم و جريان را براش تعريف كردم و پرسيدم كه ميتونه فردا بياد بريم دنبال بابام؛
پرانتز : پسر خاله دوست ايرانى ام هست كه خيلى ماهه و منم خيلى دوستش دارم، تو مغازه ى ايرانى باهاش دوست شدم، اينجا توصيفش نميكنم كه خودش يك مطلب جدا ميطلبد.
بازگشت به متن: گفت كه باشه و قرار صبح را با هم گذاشتيم. رفتم يه سرى به محل جديدى زدم، پرس و جويى كردم و بخش مربوط به بابا را از نزديك ديدم؛ محل جديد تا خونه ى من پنج دقيقه فاصله ست ؛
امروز يكشنبه ست و بابا چهار روزه كه نزديكمه، بجز امروز كه همه اش توتخت بودم هر روز رفتم دنبالش و چند ساعتى با هم بوديم، به نظر راضى مياد و مت از اين بابت خيلى خوشحالم، ولى هنوز هم حس دردناك گناه گاه و بيگاه مثل يك بغض تو گلومه!!





حالم بده …

27 11 2012

20121127-050333 AM.jpg
دلم اندازه ى همه ى دلتنگيهاى دنيا گرفته و گريه داره،گريه با صداى بلند، با هق هق، با شيون ، دلم قد همه غروبهاى جمعه ى عمرم گرفته ، دلم ميخواد بميرم ، دلم ميخواد راحت بشم از حس گناه لعنتى كه قلبم را ميگيره تو مشتش و فشار ميده تا دردش نفسم را بند بياره و ولش ميكنه و ناجوانمردانه نميذاره نفسم بند بياد و راحت شم ؛
من گناهكارم ، من آدم بديم ، من اصلاً آدم نيستم ، من از خودم بيزارم ؛





چه كسى كناهكار است ؟

6 10 2012

20121006-120603 PM.jpg
حالم خوب نيست ، دلم گرفته و گريه ميخواهد ، از صبح چندين بار جلوى جارى شدن اشكهايم را گرفته ام و بغضم را فرو خورده ام، بعضى دردها انگار با هيچ مسكنى آروم نميگيرن، درد من هم از اون دردهاست ، درد پشيمانى ، درد ترديد و دو دلى ،
دردى كه صدها بار گفتن متاسفم و منو ببخش مثل نمكى روى جراحت باز بيشتر ميسوزاند دلم را ، همه ى وجودم را ؛
دلم گرفته و شيون ميخواهد ، با صداى بلند و از ته دل ؛
آخ !!! چطور تونستم همچين تصميمى براى تو بگيرم ؟!! تو در دنياى خودت زندگى ميكردى ، خوب يا بد ؟؟!! راضى تر از الان بودى ، اينو مطمئن هستم ؛ و اين اطمينان من را تا مرز جنون ميكشاند ؛
توى اون خونه ى مرطوب و سرد و كثيف احساس قدرت ميكردى ، ممكن بود خيلى زود بخاطر توهم و سرما و گرسنگى حتى بميرى ، ولى من ميدانم كه اونطور مردن را به اينطور ماندن ترجيح ميدادى ، مطمئنم !!!
فقط منو ببخش !!!
ايكاش بتونم خودم را ببخشم ، ولى محاله ؛
فقط ايكاش بدونى بابا كه منهم درد ميكشم ، خيلى زياد درد ميكشم …. براى خيلى چيزها كه مربوط به توست .
تويى كه هيچوقت پدرى نكردى ، تويى كه هيچوقت پدر خوبى نبودى ، تويى كه خشم ناشناخته ايى در همه ى زندگيم بودى ،
اين آخر بازى چه شد كه اينطور گناهكارم كردى بابا؟!! چه شد كه بغضى شدى كه با همه ى اشكهاى جارى نشده ى زندگيم هم آرام نميگيرد ؟!
آخ ، نميدونى چه سخته تاب آوردن زير بار گناه ؟ تنها وقتى فكر ميكنم كه من بيش از تو درد ميكشم كمى ، فقط كمى ،آرام ميگيرم ؛








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: