تبخال

17 12 2013

20131217-014509 PM.jpg
چشمهام رو كه باز كردم، درد تلخ گوشه چپ لب بالايى كشوندم جلوى آينه، هر چند نيازى به آينه هم نبود؛ تبخال لعنتى!! امسال بار دومه كه مياد سراغم اونهم بعد از سالها كه لطف كرده بود كارى به كارم نداشت! بار پيش يك بسته از اين چسبهاى مخصوص خريده بودم و براى همچين روز مبادايى گوشه ى كشو گذاشته بودم. تو تلويزيون تبليغش رو گذاشته كه يه خانوم يك دونه از اين چسبها رو ميچسبونه رو تبخال روى لبش و بعد دوربين ميره رو ساعت كه عقربه هاش به سرعت ميچرخه و دوازده ساعت ميگذره و : دينگ !!
ديگه اثرى از تبخال نيست!
با اين نيت چسب رو چسبوندم و ساعت نه با سرعت تو آگهى كه با همون سرعتى كه حسش ميكردم كه خيلى هم طولانى بود چهر بار دوازده ساعت چرخيد و بيشتر از شش بار هم چسب را عوض كردم ( بعد از خوردن چاى يا قهوه مجبور بودم عوض كنم) ولى زخم تبديل شده بود به چيزى شبيه تاول به رنگ سفيد و بسيار دردناك!!
آخر روز دوم كمى بيشتر دقت كردم و متوجه شدم اين بيچاره اصلاً تبخال نيست !! جوشه !!!





نتردام يا سنت شاپل

15 07 2013

20130716-125006 AM.jpg
نتردام

صبح تا چشم باز كردم مثل يه زامبى رفتم سمت حمام، انگار دوش خراب بود چون آب خيلى ناجور ميامد،وسطهاى آبكشى سرم كه ديگه خيلى افتضاح شده بود و من به زحمت موهامو گربه شور كردم و وقتى ديدم اين دوش چندان مالى نيست كه بشه زيرش ايستاد و لذت برد تنم را هم شِرتى پِرتى آب زدم و اومدم بيرون؛ رفتم تو آشپزخونه كه بساط صبحانه را رديف كنم ديدم آب از لوله نمياد!! يهو شك كردم كه نكنه آب قطع باشه؟!! كه ديدم بعععله آب قطعه!! يعنى فكر كردم ممكن بود كسى غير من اون فشار آب ضعيف را كه هر لحظه هم كم ميشه ببينه و نفهمه آب نداريم به جاى حدس و گمان بر سر خرابى دوش؟!!! ويكى و دردونه را صدا زدم كه پاشين كه بدبخت شديم؛ اونها هم مبهوت پاشدند و متوجه بدبختى شدند؛ من وويكى رفتيم سوپرماركت كه حداقل براى درست كردن قهوه آب بخريم و وقتى برگشتيم دردونه همچنان بر كنال بدبختى در تخت بود!!! به هر حال چاره ايى نبود و ما بعد از صبحانه به اميد يافتن كافه ايى با دستشويى مناسب و به مقصد نتردام از خونه بيرون زديم؛ البته در راه به اين نتيجه رسيديم كه مسئله ى دستشويى خيلي حاد نيست و احتمالاً ميتونيم تا بعد ازكليسا تحمل كنيم؛ از مترو كه پياده شديم كمى جلوتر آن دست خيابان جلوى يه ساختمان قديمى صف نسبتاً بلندى بود، گفتم گمونم مقصد ما اونجاست؛ رفتيم و تو صف ايستاديم، بعد از چند دقيقه سرك كشيدن و از اين و اون پرسيدن و هيچ پاسخ واضحى نگرفتن يك ورودى ديگه پيدا كرديم كه خلوت بود! پس از اونطرف رفتيم داخل، عجيب اينكه هيچ جاي ديگه ايى بازرسى بدنى و كنترل وسايل نداره ولى اينجا اينجا داشت و ورود با وسايل تيز ممنوع بود!!؟؟ داخل كليسا… خوب كليسا بود ديگه، قديمى و زيبا با كلى مجسمه ؛ بار پيش من داخل كليسا نيامده بودم فقط از بيرون ديده بودمش؛ فقط امسال نماى بيرون خيلى فرق كرده بود، نميدونم شايد هم من درست يادم نيست!! به هر حال كلى عكس انداختيم و چرخيديم؛ مقصد بعدى منطقه پانتئون و دانشجويى پاريس بود، طبق اطلاعات و تحقيقات ويكى در آن منطقه كافه هاى زيادى بودند كه ما ميتوانستيم علاوه بر اينكه نوشيدنى بگيريم دستشويى هم بريم و دردونه هم جوگير شد و گفت كه ميخواد مهمونمون كنه!! همينطور كه ويكى سرش تو نقشه بود و جلو ميرفت و ما هم گوسفندوار دنبالش، برگشت طرفمون و با لبخند گفت ميدونيد چى شده؟! و خودش ادامه داد كه روبروتون را نگاه كنيد، و ما روبرويمان را نگاه كرديم و بعد دوباره سمت اون كه چيه اين روبرو؟! گفت اون ساختمان كه روبرومونه نتردام هست و اون يكى كليساى سنت شاپل بوده!!!
رفتيم سمت نتردام و من ديدم كه آره اين همون كليساييه كه من قبلاً ديده بودم و زودى شناختم و فهميدم كه اونقدرها هم خنگ نيستم و از اول هم به نظرم اون اولى نا آشنا آمده بود!!!
حالا ميخوام برم تو ويكى پديا بگردم سنت شاپل را پيدا كنم ببينم چجور جاييه كه هشت يورو و پنجاه سنت بابت وروديش گرفتن ؟!!

20130716-125110 AM.jpg
سنت شاپل








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: