بچه آبادان

7 07 2012

نشسته بودم پايين و طبق معمول سرم تو لپ تاپم بود كه بازم متوجه رفت و آمد يه چهره جديد شدم ، اين روزها خيلى جديد وارد شده اند ، اين يكى اما با پوست تيره و قد متوسط و حتى مدل رفت و اومدش انگار داشت داد ميزد كه :» من ايرانيم » من اما اين فرياد و يه لحظه شنيدم و انگار كه تو همون يه لحظه هم ذهنم قفل شد و نگهش داشت و برگشت به خودش ؛ شايد اگه اينقدر ذهن و روحم درگير و تحت فشار نبود ، شايد اگه بيست روز قبل بود ، تا سر از راز مليتش در نمى آوردم آروم نميشنستم ، الان ولى اونقدر درد تو دلم بود كه فضولى ام هم ته نشين ِ ذهن ِ مريضم شده !!!
كلاً هم تو اين دو هفته اخير كمتر پايين بودم يعني اكثراً كه شام نميرفتم و صبحها هم كه يا اصلاً پايين نميرفتم و يا همون ساعت ده صبح كه همه رفته بودن
پنجشنبه ولى صبح زود پايين بودم ، روز شلوغى را پيش رو داشتم و صبح از پنج بيدار شدم و خوابم نبرد ، اين شد كه هشت صبح نشده پايين بودم و همينطور كه رو ميزها دنبال پنير ميگشتم كه يه ساندويچ درست كنم كه وسط روز اگه احساس گرسنگي كردم بخورم ، يهو همون آقا با همون زبان شيرين مادرى همون سوالى را كرد كه اگه من حال و اوضاعم بهتر بود ميپرسيدم : » شما ايرانى هستيد ؟ سلام »
خودمون را معرفى كرديم ، گفت كه اهل آبادانه ، با لهجه ايى شبيه آبادانى ها حرف ميزنه ، همشهرىِ همشهرى از آب در اومد ، اما گفت كه وقتى جنگ شده چهارده ساله بوده و اون موقع رفتن شيراز و همونجا هم ساكن شدن ، گفت كه مادرش شيرازيه ؛ وقتى ازش پرسيدم كجا را بيشتر خونه خودش ميدونه گفت :» اينجا، منظورش هلند بود «!!!!! گفتم كه منظورم ميون شيراز و آبادانه ، كه گفت » شيراز» !!!
و من در عجبم كه چرا گفت من بچه آبادانم !!


کارها

اطلاعات

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: